آرشیو برای ژوئن, 2009

رژیم می فرماییم!

ژوئن 30, 2009

آقاجان ما یکماه پیش یک پیراهن خریده بودیم بسی جذاب و به قاعده برای این عروسیها که دعوتیم.

قدش بلند بود.

امروز بردمش برای کوتاه کردن. تنم کردم به سختی زیپش بسته شد. خیاطه اومد گفت اینکه قدش خوبه. بعد نگاه انداخت به بالا تنه ام گفت چقدر چین خورده اینجا. کشیده بالا به خاطر همین قدش اندازه شده. بعد گفت عزیزم این تنگته.

گفتم نه من اینو یک ماه پیش خریدم خوب بود. گفت شام خوردی گفتم نه. گفت نزدیک پریودی گفتم نه. گفت خب پس چاق شدی دیگه. می خوای عوض کنی سایز بزرگترشو بگیری. گفتم نه بابا این خودش از سایز نرمال من بزرگتره بعد تو حراجی 500% گرفتمش سایز دیگه پیدا نمیشه. گفت خوب می تونی تو  این ده روز لاغر کنی؟ گفتم چاره دیگه ای هست؟

هیچی دیگه رفتم توی رژیم.

حالا واقعا نمی دونم هم رژیم چی رو باید بگیرم. خود به خود من شبها که شام نمی خورم. روغن هم که معمولا توی غذاهام نیست. نون و برنج هم که بخور و نمیره. چیز قابل کم کردنی کلا نیست توی رژیمم. مگر اینکه شکر و عسل چای رو حذف کنم چون چای زیاد می خورم. شکلات هم ای.

مساله این شکم نازنینه که از 18 سالگی بهش سخت نگرفتم دیگه. و گرنه سایز پایین تنه بدبختم که صفره. اصلا نمیدونم چرا این همه ورزش تاثیری روی این شکم هم نمی ذاره. حالا خوبه بعضی ها این وسط می فرماین شکم اصلا نداری و همه اش عضله است. یعنی شاید عضله است که بیشتر از این تو نمیره والا. وگرنه این همه دراز نشت که حرومش کردم چی شده؟

در ضمن فرمودند که زیاد هم کربوهیدارت رو کم نکن که زیر 800-900 کالری در روز اگر بگیری بدتر بدن شروع می کنه به ذخیره چربی.

خلاصه که تو ده روز می خوام این شکمه رو یک کم آبش کنم. ورزش هم که طبق معمول توی برنامه ام هست. چیکار کنم بهتره؟ بجای ناهار ها هم بروکلی بخورم؟ یک ظرف از همین سالاد ها درست کردم فردا به علاوه ناهار بخورم. متابولیسمو بهتر می کنه؟

یک چیز دیگه. برای اولین بار توی عمرم احساس این رژیمی ها رو درک کردم. رفتم خرید دیدم دلم همه چیزهای توی مغازه رو می خواد. همه چیزهایی که قبلا اصلا بهشون نگاه نمی کردم.

تجربه جدیدیه. من تابحال حواسم به حجم غذایی که می خوردم نبود. بجز همون دوره ای که بعد از دیدن کیت وینسلت تو تایتانیک دلم خواست همچین یک پرده چاق شم و شروع کردم به اضافه کردن حجم غذام. فکر کنم شکمه همون دوره تشکیل شد.

حالا تروخدا بشینید دعا کنید این لباسه اندازم شه.

الان جاشه که یکی بگه تو ایران مردم دارن می میرن تو مشکل زندگیت اینه اونوقت؟

پی نوشت: این خوبه. بیشتر اینا رو که من میخورم همین حالاش. واااای من چه دایتِ هلتی ای دارم خواهر!

ادامه کشف و شهود …

ژوئن 30, 2009

 

تو حالتون نخوره ها. اما فکر می کنم دلیل بخش اعظمی از التهاب درونی امروزم سرمای ناگهانی هوا بود.

 

فکرشو بکنید از نزدیک ظهر من در تلاش نافرجامی بودم برای آروم کردن خودم. برای یکجا بند کردنم. یکجور خوشحالی و هیجان غیرعادی بود که ول نمی کرد. علتش هم از نظر خودم آدرنالین اوردوزی بود که این دختره که توی تگزاس هم مارو ول نمی کنه شب قبلش به من تزریق کرده بود.

وااای خیلی ذوق زده بودم. هیچ کار نمی تونستم بکنم. چند تا چای و قهوه خوردم نشد. فکر کردم برم خونه بخوابم ولی دیدم کم خوابی ندارم که. هیچ کاری نمی تونستم بکنم و هیچ کاری هم به فکرم نمی رسید. نشسته بودم پشت کامپیوتر وقت تلف می کردم، به همه چیز فکر می کردم و هی ذوق می کردم.

آخرش عصری که رفتم ماشینمو بیارم حس کردم چقدر سردمه. بعد یکهو انگار که فهمیده باشم و بدجوری توی حالم خورده باشه دیدم چقدر من از صبح لرز داشتم.

 

خلاصه که شب اومدم خونه همه پنجره ها رو بستم، قرمه سبزی رو بار گذاشتم، سالاد هیجان انگیزمو با یک لیوان چایی آوردم  و خزیدم زیر این پتو پلنگیه روی مبل. لپ تاپ هم روی پام یک منبع گرمایش اضافی.

حالا البته قلقلکه هست هنوز ته دلم. اما اون بی قراری رو ندارم دیگه

 

خلاصه خواستم بهتون یاد بدم که اگر حال خوبی دارید و امپلیفایر احتیاج دارید، به جای ماری جوانا کشیدن هوای محیط اطرافتون رو سرد کنید. من نمی دونم اگر حالتون بد باشه هم امپلیفای می کنه یا نه. اما حال خوب رو که خیلی امپلیفای می کنه. از کار و زندگی می اندازه آدمو.

 

کشف و شهود میان روزی …

ژوئن 30, 2009

ملتهبم.
هیجان زده ام.
ناآرومم.
یکجا بند نمی شم.
نمی تونم روی کارم تمرکز کنم.
قلبم تند تند می زنه.
ته دلم پروانه هست.

یه حال خوبی دارم. از اون حالها که حال خود آدمه. از اون حالهای خوش بی دلیل. از اون حالهایی که بعد از کلی زحمت بهش می رسی.
از اون حالهایی که حال منه. مال خود خودمه. طپشهای قلبم مال خودمه. یه اتفاق خوبی افتاده. رعشه توی بدنمه.
 
من در اوج کمال سی سالگی خودم هستم.
یه حال خوبی دارم.
کاش می شد الان ببوسمت.

ای تف به ریاکاری (2)

ژوئن 30, 2009

 

احساس متناقض  احمقانه ای دارم.

یکی از بچه های اینجا یک شعر گفته راجع به وقایع اخیر ایران. خودش سنتور زده، یکی خونده. بعد یک کلیپ ساخته ان براش. کار قشنگی شده.

اما اکثر کسانی که کمک کردن تو ساختنش به هرشکل، خیلی آدمهای بیخودین.

خیلی خیلی آدمهای بیخودین.

کار قشنگیه ها. ولی من باز اون سوال فلسفی مهم برام مطرح شده که آیا در خلق یک اثر هنری، نیت مهم نیست؟ یعنی یک هیولا می تونه چیزی خلق کنه که به دل صاف و بی آلایش بشینه؟

 

اَه! رو اعصابمه. بخصوص این دختره. همین هفته پیش قیافه شو دیدم ناراحت شدم. داشت با نهایت نفرت در مورد یک موضوع ساده حرف می زد. اون صورتش که انگار تمام انزجار عالم ریخته بود توش، اون لحن وقیح صحبت کردنش، اون حسادت احمقانه اش، اه همه چیزش.

حالم بد میشه از ریاکاری. شما ناراحت باشید. ناراحت خودتونو نشون بدید. من خوشحالم. عاشقم. می خوام با دوست عزیزم برم road trip تو تگزاس. ناراحتیم دیگه نمی آد برای ایران. به خودم و زندگی خودم بیشتر فکر میکنم. من سنگدل و وطن فروشم. اما افتخار می کنم که ادا در نمیارم.

حالم بد میشه از تو یکی بخصوص. یادم می افته این همه پشت سر یکی کله پاچه بارگذاشتی حالا رفتی چسبیدی بهش. یک روزی هم لابد میاد که توقعاتتو برآورده نکنه، شستشوش بدی، پهنش کنی روی بند رخت. مثل من.

وای حالم بده. خاطرات بدم همه زنده شد دوباره. همون لحظه ای که داشت با لحن صورت برافروخته منو مورد لطف قرار می داد. دوسال و نیم گذشته ها ولی انگار نه انگار الان.

 

چی می خواستم بنویسم چی شد.

 

ژوئن 29, 2009

Evening

میو میو عوض میشه

ژوئن 29, 2009

 

یک متن مفصل نوشتم در مورد اینکه چقدر حوصله تو ندارم دیگه.

و اینکه شوکه ام از درک این موضوع که چطور همه چیز در عرض کمتر از دو ماه عوض شد.

اینکه چقدر حوصله تو ندارم و اینکه می خوام فرار کنم از دستت و اینکه چقدر انرژی می گیری ازم.

 

اما نخواستم بذارمش اینجا. نه به احترام گذشته و دوستی ای که بوده. نه به احترام زبان مشترک.

نه.

به خاطر اینکه روزی این بحران تموم میشه و ممکنه همه چیز مثل سابق بشه. می خوام اگر اونروز میاد … من شرمنده نباشم از اینکه کم صبر بودم و زود به سیم آخر زدم.

اما کاش یک چیز رو می دونستی: من مشکلمو، خودم حل کردم. تو هم مشکلتو خودت حل کن! من هیچ وقت مشکل تو رو حل نخواهم کرد. نه در توانم هست، نه در علاقه ام.

اما از ته دل ناراحتم که اینجوری شده. کاش همه چیز مثل سابق بود. مثل همون روزی که رفتیم شیکاگو. دقیقا یک هفته مونده به رفتن بابا.

حوصله تو ندارم دیگه.

  

همه جان و تنم … وطنم وطنم وطنم …

ژوئن 28, 2009

 

سمیه توحیدلو رو یادتونه؟ شیمی می خوند و عضو انجمن اسلامی بود؟ اون وقتها که ما سال پایینیهاش بودیم و هنوز تو فنی انقلاب شلنگ تخته می انداختیم و گاهی وقتها می رفتیم تو انجمن خواهران می نشستیم … همین جوری …

انگار بعدها سوییچ کرد به جامعه شناسی. دکترا می خوند. تو دانشگاه علامه انگار درس می داد. من وبلاگشو می خوندم خیلی وقتها.

حالا اون رو هم دو هفته است گرفتن. قاطی کلی آدم معروف.

دارم فکر می کنم چندنفر آدم بی ربط دیگه هم الان گم شدن؟

 

آیا در گذشته های دور مردم چکار می کردند؟ …. جدا؟ نه!

ژوئن 27, 2009

حضرات لطفا برید داستان سپوختن کنیز با الاغ خاتون از مثنوی معنوی رو بخونید و از ادبیات عریان و صریحش لذت ببرید. همه سازندگان داستانهای پورن منحرف لطفا بخاطر خلاقیت فردی که هشتصد قبل زندگی کرده لنگ بیاندازن.

جالبه که ما فکر می کنیم بعضی چیزها انحرافات قرن بیستمه که بخاطر تنهایی انسان و فرسوده شدنش بخاطر اشباع شدن از هیجانات متعارف و خلاقیتش برای تولید شور بیشتر بوده، بعد کاشف بعمل می آد که نه بابا! آدمیزاد کلا اینکاره بوده انگار از اول.

خلاصه که مولوی هم بله. به اطلاع بنده رسوندن که چند تا از این داستانها توی نسخه هایی که جمهوری اسلامی چاپ می کنه حذف شده. خدا به همه عقل بده.

سرکار علیه فروغ و حضرت حافظ

ژوئن 27, 2009

یک.

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند

هرچند ره به ساحل لطفش نبرده ايم

زيرا چو زاهدان سيه کار خرقه پوش

پنهان ز ديدگان خدا می نخورده ايم

پیشانی ار ز داغ گناهی سيه شود

بهتر ز داغ مهر نماز از سر ريا

نام خدا نبردن از آن به که زير لب

بهر فريب خلق بگويی خدا خدا

ماييم ما که طعنه ی زاهد شنيده ایم

ماييم ما که جامه ی تقوی دريده ايم

زيرا درون جامه بجز پيکر فريب

زين هاديان راه حقيقت نديده ايم

بگذار تا به طعنه بگويند مردمان

در گوش هم حکايت عشق مدام ما

هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جريده ی عالم دوام ما

دو.

ساقي به نور باده برافروز جام ما

مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

ما در پياله عکس رخ يار ديده‌ايم

اي بي‌خبر ز لذت شرب مدام ما

هرگز نميرد آن که دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جريده عالم دوام ما

چندان بود کرشمه و ناز سهي قدان

کآيد به جلوه سرو صنوبرخرام ما

اي باد اگر به گلشن احباب بگذري

زنهار عرضه ده بر جانان پيام ما

گو نام ما ز ياد به عمدا چه مي‌بري

خود آيد آن که ياد نياري ز نام ما

مستي به چشم شاهد دلبند ما خوش است

زان رو سپرده‌اند به مستي زمام ما

ترسم که صرفه‌اي نبرد روز بازخواست

نان حلال شيخ ز آب حرام ما

حافظ ز ديده دانه اشکي همي‌فشان

باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما

درياي اخضر فلک و کشتي هلال

هستند غرق نعمت حاجي قوام ما

————-

شما کدوم رو بیشتر دوست دارید؟ من هردو رو.

ژوئن 27, 2009

چه معنی داره ما هی همدیگرو تصادفی می بینیم؟ 4 بار تو همین هفته شد. جای دیگه توی این شهر نیست این دارو دسته ات پاشن برن؟

بدبختی ریکاور هم نمیشه کرد اینطوری.