آرشیو برای جولای, 2009

Comfort Zone

جولای 30, 2009

 

Comfort zone یا “حیطه راحتی” در روانشناسی به موقعیتی رفتاری گفته می شود که در آن فرد در حالت “بدون عصبیت” قرار دارد، با بکارگیری رفتارهای محدودی که سطح پایداری از عملکردها را نتیجه دهد، بدون ریسک یا احساس ریسک.

 

عاشق آدمهایی هستم که comfort zone بزرگی دارند و یا براحتی قادر هستن پا از comfort zone خودشون بیرون بذران. کسانی که حالت “معذب” ندارن یا براحتی می تونن بهش غلبه کنن. حضور در اتمسفر این افراد بشدت به آدم احساس راحتی میده.

 

خودشیفتگی

جولای 30, 2009

 

خانم کریمی دوست اون یکی مادربزرگ خدابیامرزم در وصف نوه زیباشون آنیتا که امسال بیست ساله میشه و از دافهای معروف قزوینه فرمودن:

داشتیم توی خیابون راه می رفتیم که یک خانمی اومد جلومون رو گرفت گفت من مامان حسام نواب صفوی هستم. ما خیلی از دختر شما خوشمون اومده میشه بیایم خواستگاری؟ هیچی دیگه بزور از ما شماره تلفن گرفت بعد هی هرروز زنگ میزد اصرار و ابرام که تروخدا  اجازه بدید ما بیایم حسام یک دل نه صد دل عاشق دختر شما شده. ول نمی کرد اصلا تا مدتها. ولی حیف نشد دیگه! این پدرومادرش نذاشتن. گفتن این هنرپیشه است معلوم نیست چی بشه.

 

خدایا من جدا ازت تشکر می کنم که منو آوردی آمریکا از دست همین یک نفر نجات دادی. یعنی همه آدمهای دنیا یک طرف، این خانم کریمی یک طرف. جاتون خالی بود اون وقتها که زنگ می زد خونمون یا می اومد، هر دفعه چه لذت مازوخیستی ای داشت گوش دادن به حرفهاش!

 

کادو

جولای 29, 2009

 

ای خداااااااااااااااااااااا! شش نفر آدم گنده رفتن لابد 100 دلار یا بیشتر (چون میدونید که باید حتما سهمیه نفری 20 دلار حفظ شه!) دادن برای من کادوی تولد لوازم آرایش خریدن!!!!!!!!!!!!1 وای خدا من 100 دلار لوازم آرایش آخه می خوام چیکار؟ من هنرپیشه ام مگه؟ یا هرروز مهمونی دعوتم؟ چرا این همه پولو می ریزید بیرون؟ حداقل یک gift receipt  می ذاشتید توش من می رفتم عوضش می کردم یک چیز بدرد بخور می گرفتم! شهرزاد گفت یک کادوی  boring  می گیرن برات ها!

بابا این همه بهتون می گم کادو نخرید. جان من نخرید. آخه اینو من چیکار کنم الان؟ به کی بدم؟ تروخدا اگر کسی هست اینجا رو میخونه که یک بسته شامل 8 قلم محصولات پوستی از کرم پودر گرفته تا رژ گونه و کانسیلر و دی وی دی آموزش چطور آرایش کنیم و این چیزها به اضافه یک بسته گیفت پر دوباره پر از کلی سایه و رژ لب (واااااااااای خدا می دونه من چند تا سایه دارم که گیفته همش و به لعنت خدا هم نمی ارزه) و کیف همراهش، بدردش می خوره به من خبر بده همین فردا براش پست می کنم هرجای دنیا که هست. پول و غیره هم نمی خوام مطمئن باشید اینها جلوی چشم من نباشه کلی هم به جونتون دعا می کنم!

اصلا نمی فهمم آخه آدم انقددددددددددددددددر بی ایده؟ آخه از لوازم آرایش از سربازکنی تر کادو بود که شما بخرید؟ اونم این همه گرون و زیاد؟ فکر می کنید چند نفر چند سال بتونن با اینها آرایش کنن اون هم هر روز؟؟ بابا حداقل کمتر می خریدید. اگر قسم خوردید که حتما همه تون حدود 20 دلار برای من خرج کنید می رفتید بقیه شو یک چیز دیگه می خریدید حالا! وااااااااااااای کاش حداقل gift receipt داشت!!!!!!!!!!!!!! من به کی پناه ببرم الان؟

والا بخدا گند می زنید به هرچی تولد و کادو و غیره هست. جان من نخرید. بابا نخرید تروخدا! بیاید دور هم بشینیم کیک بخوریم حالشو ببریم. 100000 بار گفتم کادو بده! کادو فقط آدمهای نزدیک برای هم بخرن. وظیفه که نیست آخه. مجبور نیستیم بریم همچین کادوی گرون از سربازکنی ای بخریم که گند بزنیم به سرتاپای حال طرف!!!

 

نخرید. تروخدا نخرید. جان من از این به بعد کادو نخرید. یعنی از تصور اینکه برای چنین کادویی کلی هم جلسه گذاشتید و فکر کردید حالم داره خراب میشه.

 

واااااااااااااای خدا این این رسم و رسوم ایرانیها رو بریز تو آب غرق شه! چی میشد ما یکبار یک تولد میگرفتیم مدل آمریکایی که هیچکس برامون کادوی زورکی نخره.

خیلی نق زدم می دونم ولی جدا تو حالم خورد! فکرشو بکنید این همه لوازم آرایش! تا سه نسل بعدم دیگه لوازم آرایش دارم :( ((((((((

 

مدیتیشن

جولای 23, 2009

 

بذارید یک جریان جالبو براتون تعریف کنم.

این رفیق ما گفت فلان روز بیا بریم فلان جا مدیتیشن. منم چون از فلان جا خوشم میاد و چون اصولا بیکارم! و چون این همه تو عمرمون این یاسمن گفت مدیتیشن و هی من مسخره کردم و چون من خیلی یوگا می کردم قبلا ها و … و … و … گفتم جهنم! بریم دیگه.

 

یک اتاق بسیار زیبا بود در فلان جا، با یک آقای مهربون هندی و یک خانم مهربون برزیلی. بعد آقاهه یک کم حرف زد در مورد چاکراها و اصول مدیتیشن و این حرفها. فعلا این قسمت مهم نیست، یک روز اگر حوصله کردم می نویسم حرفهاشو و سوالهایی که خودم کردم چون اصولا نمی فهمیدم و گیر داده بودم که یکبار این مساله رو با خودم حل کنم.

بعد که خود مدیتیشن شروع شد که احتمالا یک ده دقیقه ای طول کشید طبق اصول قرار بود که ما اصلا فکر نکنیم! برگردیم به روح اصلیمون که توی همه آدمها یکیه. یعنی همه مثل هم بشن و شخصیت خودشون و هرچیزی که اونها رو از بقیه متمایز می کنه فراموش کنن. حالا بماند که باز من چقدر مشکل دارم با این و اصلا فکر نمی کنم چنین فراموشی ای ممکن باشه. یعنی اصلا نمی فهمم فکر کردن به “هیچ” یعنی چی. چند بار هم پرسیدم این سوالو ها ولی جواب درستی نگرفتم.

خلاصه قرار بود که ما به چیزی فکر نکنیم و خب نمی شد دیگه! من چکار کردم؟ چشمهام بسته بود و تصویر پس زمینه ام از قرمز به صورتی تا سفید تغییر رنگ می داد (چون بیرون هی سایه و آفتاب می شد). بعد هی یک صحنه هایی از قیافه های این و اون می اومد جلوی چشمم و هی پسشون می زدم. فقط هم تصویر می اومد یعنی اونقدر سریع بهش حمله می کردم بره که اصلا وقت نمی شد جریانی بیاد تو ذهنم.

خلاصه من همه تلاشمو کردیم که فقط به اون صفحه قرمز یا سفید نگاه کنم و به “هیچ” فکر کنم با وجود اینکه اصلا نمی دونستم یعنی چی. بعد که تموم شد یارو گفت دست چپتونو قرار بدید با یک فاصله ای بالای سرتون انرژی از همین جا داره تخلیه میشه. ببینید چیزی حس می کنید؟ بنده حقیر دستمو گذاشتم بالای سرم و حس کردم فشار هوای شدید داره کف دستمو فشار میده! جون خودم!!! اصلا حس می کردم اگر بخوام دستمو نزدیکتر کنم کفش درد میگیره انقدر که فشار زیاده. قشنگ هوا می زد زیر دستم خیلی سنگین. باد هم نبود. هوای کمپرس شده بود رسما! بعد که گفت دستتونو عوض کنید دیگه با دست راستم احساس خاصی نداشتم. آخرش به هرکس گفت تعریف کنید که چی حس کردید. اما گویا اصولا کسی به شدت و حدت من احساسی نکرده بود.

اولش خیلی هیجان زده نشدم، چون اصولا فکر می کردم من که مدیتیشن نکردم چون نتونستم به “هیچ” فکر کنم. بعد که یکخورده بایارو حرف زدم دیدم انگاری که من به هیچ فکر کرده بود شاید! چون خب یک نتیجه ای داده دیگه. حداقل یک کمی “هیچ” وسط اون همه “چیز” قاطی بوده. بعد یک کم خیالم راحت شد که خیلی هم چیز عجیب غریبی احتمالا نیست این “هیچ”. ما بیخود جدی گرفتیمش چون هی فلسفیش می کنن. “هیچ” همون استیت یک کمی ریلکسه احتمالا و خیلی درگیر چیزی نبودن!

 

حالا بعدش جالبتره.

من از طرفهای ظهر یک سردرد خفیف داشتم که گذاشتمش به حساب بدخوابی دیشب و نخوردن چایی بعد از ناهار. آقا ما از وقتی این مدیتیشنه شروع شد، همه جای بدنمون شروع کرد به گزگز کردن و درد و اسپاسم. سردردم هم شد صد برابر. تموم که شد بدن برگشت به وضعیت عادی، ولی امان از سردرده.

بعدش اومدیم خونه ی این رفیقم من دیدم دیگه نمی تونم بروی خودم نیارم. دوتا چایی تلخ سیاه داد به ما بهتر که نشد بدتر شد. توی اون یکی دوساعتی که اونجا بودم لحظه به لحظه بدتر می شد. آخراش دیدم دیگه یک آن مونده من به درک واصل شم ها! یک تایلنول هم داد ما خوردیم و بهتر نشدیم. اعجابش اینجا بود که من اصولا پدیده ای بنام سردرد ندارم مگر وقتهایی که بدخواب باشم بدجور، اونهم خیلی خفیفه.

خلاصه انقدر خراب بود که حین رانندگی کاملا می ترسیدم. اومدم سر راه یک ساندویچ تون که خوشم میاد خریدم آوردم خونه. خواستم دوش بگیرم اصلا توانش نبودم. هیچی دیگه افتادم اینو خوردم یکساعتی گذشت احتمالا تایلنوله هم اثر کرد کم کم خوب شدم.

الان درجه اش شده معمولی در حد همین که کم خوابی و غیره دیگه.

چه می دونم والا. بار اول بود اینطوری می شدم. ولی همه شو هم شاید نمیشه انداخت گردن مدیتیشن. چون کلا دو سه روزیه مودم خیلی احساساتی شده و غصه این و اونو دارم می خورم. کار ریسرچ هم یکهویی بدجور خراب شده. این پروسسه یکهو کلا بهم ریخت و احتمال داره در بهترین حالت از اساس عوض شه (بدترین حالتو هم اصلا نمی گم:دی). پیپرم هم رو هواست استاد میگه مدلت غلطه درستش کن و من بلد نیستم هرکاری می کنم.

 

خلاصه بدچیزی بود ها! پایه شدم برم دیگه هر هفته. شماهام اگر دوست دارید سرچ کنید sahaja yoga. یک چیز خیلی جالب هم اینه که تعلیماتش کاملا مجانیه. همه جای دنیا و تحت هرشرایطی چون این خانم نیرمالا نمی دونم چی چی که پایه گذارش بوده شرط کرده.

ولی سردردرو خدا نصیبتون نکنه.

 

زبان، فرهنگ و نزدیکی

جولای 23, 2009

 

-          این فیلم stoning of Soraya رو شنیدی؟

-          نه. چی هست؟

-          شهره آغداشلو بازی می کنه.

-          اِه! خب بریم ببینیم حتما.

-          از هفته دیگه میارنش اینجا. موضوعش سنگساره.

-          چی؟

-          سنگسار.

-          چی هست؟

-          آها. تو نمی دونی سنگسار چیه. بذار توضیح بدم. یک جور تنبیهه توی قوانین جزایی ایران که …

-          جزایی یعنی چی؟

-          یعنی … تنبیه. مجازات.

-          آها یعنی به stoning می گن چی جزایی؟ قوانین گفتی؟

-          نه قوانین که جمع همون قانونه.

-          اِه آره. پس قانون چی هست این stoning؟

-          جزایی. هر چیزی خب جز یک قسمت از قانونه. مثلا کنترل ترافیک جز قوانین راهنمایی و رانندگیه. یا اینکه کجا بریم چه جوری رای بدیم یا مجلس چیه یا شورا چیه میشه جز قوانین مدنی. حالا اینکه هرکسی که کار بدی می کنه چطوری باید تنبیه بشه میشه قوانین جزایی.

-          گفتی به فارسی چی میشه stoning؟

-          سنگسار.

-          بعد چی هست اصلا؟

 

 

————————————

 

-          تولدت باید ببریمت بیرون.

-          آره بیرون هم می تونیم بریم. حالا خودم توی این فکرم که چکار کنم. مثلا بگم مردم بیان خونه ام؟ یا بگم بریم بیرون؟

-          خب خودت چی دوست داری؟

-          خودم دوست دارم اصلا بروی خودم نیارم! چون بعضی از این دوستام خیلی …. چه جوری بگم این ایرانیها کلا پرتکلفه کارهاشون.

-          تکلف یعنی چی؟

-          یعنی … سختی.

-          یعنی سختن؟

-          نه یعنی همه چی رو سخت می گیرن. خوشم نمی آد یکی بشینه برنامه ریزی کنه برای تولد من که چی بخره یا چکار بکنه. اصولا فکر کنه حتا بهش. هر مدلی خودشو به زحمت بندازه و انرژی بیجا مصرف کنه.

-          اینو بهش می گن تکلف پس؟

-          ای … آره خب.

-          از تکلیف می آد؟

-          آره. یکجورهایی معنیش تو همون مایه هاست دیگه. خودت حس می کنی؟

 

حیف …

جولای 21, 2009

 

من اسمشو می ذارم بازی غیر منصفانه زندگی.

تا وقتی برای خودم بود، فکر انصاف و سختی و فشارو این حرفها رو نمی کردم، دلسوزیم نمی اومد. می گفتم باید رد شه بره دیگه، یعنی باید ردش کنم بره. مساله من، دردسر من و مشکل من بود. خودم باید یک خاکی توی سرش می کردم.

 

حالا که برای توئه، فکر می کنم خیلی نامردیه. تازه چند روزه دارم واقعا بهش فکر می کنم و می بینم اصلا درست نیست، یعنی منصفانه نیست. حق تو نیست. لیاقتت خیلی بیشتر از این حرفهاست. ولی باید بشینیم خودمونو خر کنیم که زندگیه دیگه، آدم تجربه کسب می کنه، بزرگ میشه، چیزی یاد می گیره، این روزهای سخت رو یکجوری رد می کنه بهرحال. خب من کردم، تو هم می کنی. کس دیگه هم همینطور.

ولی خب … آخر آخرشم می دونیم نامردیه. خیلی هم نامردیه. همین زندگی می تونه بهتر بچرخه. مگه خیلی چیزهاش شانس نیست؟ خب شانس تو باید بهتر باشه. باید بهتر باشه.

همه امروز، من بابت فکر کردن به این موضوع ناراحت بودم. همه روز. و انگار که خیلی هم نخوام ناراحتیم رو قایم کنم. برعکس اونوقتها که مشکل خودم بود و هیچ کس اصلا نمی فهمید که مشکلی هست. و البته سهمم هم از همه نشون دادن اون ناراحتی چند بار سکوت بود وسط اون همه حرف و خنده. یکهو میومد و ساکت می کرد آدمو.

همین شد که عصری که بعد از سه چهار ساعت توی کلین روم بودن و بحث کردن با اِد و کن فیکون کردن پراسس روی دستمال کاغذی بجای کاغذ اومدم توی آفیس، فکر کردم ناخودآگاهم دلش می خواد شب هم مثل روز غمگین باشه انگار. همین طوری یک امروز رو غمگین بگذرونیم. حالا که روزمون بابت خراب شدن کل پراسس و فکر کردن دوباره از اول بهش و برگشتن دوباره کلی استرس به بدنم خراب شده. پیشنهاد احمقانه سایدتراک رفتن احتمالا از همونجا اومد. اونهم با اون آدمهای بی ربط.

اونجا، توی همون لحظه ای که سارا داشت توضیح میداد که آب پشت قرنیه یک مریضی رو تخلیه کردن که چی بشه و من از اون سر میز گوش می دادم و بقیه شلوغ می کردن و تو همبرگر می خوردی، من فکر کردم کاش تنها با تو رفته بودم بیرون. یا تنها با سارا.

و بعد که گفتم می خوام زود برگردم چون قرار تلفن داشتم و تو با من برگشتی در حالیکه می تونستی حالا حالاها بشینی باهاشون هنگ اوت کنی، من باز ناراحت شدم. یعنی غصه خوردم و باز احساس کردم زندگی خیلی غیرمنصفانه و نامرده.

موقع پیاده شدن گفتی که چرا ناراحتم. گفتم چیزی نیست آدم یه موقعهایی دلش می گیره دیگه. در حالیکه باید می گفتم برای تو ناراحتم. بعد گفتی خب من چیکار کنم که تو چیرآپ بشی؟ گفتم ممنون همینکه می پرسی برای من کلی ارزش داره. در حالیکه باید می گفتم غصه نخوری دیگه من ناراحت نمی شم. بعد تو گفتی واقعا؟ برات مهمه؟ گفتم آره خب معلومه. در حالیکه دلم می خواست همون لحظه بغلت کنم. حتی ببوسمت. خیلی دلم می خواست اینکارو بکنم.  

 

خیلی عمیق غصه ام شد. برای خودم انقدر غصه دار نشده ام مدتهای طولانیه. فکرشو بکن، الان مدتهاست اتفاق خوب هیجان انگیزی که منتظرش باشم و اراده کرده باشم و تلاش کرده باشم براش، نیفتاده برام. حتی توی همین چند ماه اخیر هم که خوب و خوبتر شدم، هی چپ راست پشت سر هم توی حالم خورده. از اون توی حال خوردنهایی که بروی خودت دیگه نمیاری. ولی با همه این احوال اصلا غصه ام نمی اومده. جنگیدم بازهم می جنگم. خیلی جاها هم کوتاه میام. تموم میشه. غصه نداره دیگه.

 

برای تو اما … غصه ام میشه. عزیز دلم شدی. نگاهت می کنم و انگار یاد کسی می افتم، یاد آدم آشنایی که نمی دونم کیه. نگاههات، حرفهات، کارهات، سکوتت، خنده ات همه اش یک آزرمی توش هست که منو ناراحت می کنه. به تعظیم و ستایش وادار می کنه.

از یک نفر داره این وسط بدم میاد کم کم.

 

کاش این روزهای این شکلی سریعتر بگذره بره. یک اتفاق خوب بیفته که همه مونو  خوشحال کنه. یک خبر خوب از آسمون بیفته پایین. دیگه زیادی بدون جایزه دویدیم. کاش یک جایزه ای نازل شه این وسط که تورو خوشحال کنه، بعد من اشک تو چشمهام جمع شه و یک نفس نصفه و نیمه براحتی بکشم.

 

خدایا شکرت.

 

اخبار خاله زنکی در لفافه

جولای 19, 2009

 

من الان نشسته ام توی شعبه جدید این کافی شاپه که دوست دارم. قرار نبود کسی اینجا رو کشف کنه البته، اما این دارو دسته همه شون اومدن.

 

آخ انقدر کوله ولی. برعکس اون موقعها.

انقدر کوله که نگو.

دارم از خوشی دیوانه می شم. تمرکزم  یک ذره هم بهم نریخت. حتی یک ذره.

 

موقعش دقیقا الانه. لعنتی! می میری که جریان عجیب غریب تولید کنی این وسط حالا؟؟؟ یک کمی حالشو ببریم؟؟

 

دوست

جولای 19, 2009

 

یک دوست جدید پیدا کردم. یک کمی مدلش تازه است. از اون مدلهایی که تصمیم گرفتیم با هم دوست باشیم.

اصلا عادت ندارم اینجوری. یعنی خب آدم تصمیم که نمی گیره برای اینجور چیزها!

اما خب … خیلی خوشمون اومده از هم.

 

 

انقلاب فرمودیم در یک سنه قبل …

جولای 19, 2009

 

این دو سه روزه، به شهادت حافظه خودم و این وبلاگ، سالگرد یکی از مهمترین انقلابات درونی منه. از همون انقلابها که تو مایه های انفجار نورن و این حرفها!

در طول یک سال گذشته بنده سه انقلاب رو پشت سر گذاشتم. اولیش همین بود. از یکشنبه عصری شروع شد و دوشنبه شبی به اتمام رسید. واای هنوزم کیفی رو که دوشنبه شب وقتی سرمو می ذاشتم روی بالش حس می کردم، یادم نمیره. دومی یک جایی بود اواخر دسامبر و اوایل ژانویه. کمی بطئی بود، شاید چند روزی طول کشید و برعکس اون دوتای دیگه تا حد زیادی خود آگاهانه بود. سومی هم جایی بین اواسط تا اواخر آوریل اتفاق افتاد، یکشنبه روزی بود و دقیقا چند ساعتی بیشتر طول نکشید. بشدت قوی و غیر قابل تحلیل هم بود.  

 

اولی از همه مهمتر بود و سومی از همه لازمتر.

بعد از سومی هم دیگه همه چی تموم شد رفت. سلسله انقلابات این دوره از زندگیم به پایان رسید به سلامتی.

 

خوب انقلابایی بودن. آخر همه شون کلی خوشحال و آروم و ریلکس بودم. انگار که یک مساله مهمو حل کرده باشی، یک گره بزرگو باز کرده باشی، یک بلای سنگین رو رد کرده باشی.

 خدا نصیب همه تون بکنه.

 

کلمه

جولای 17, 2009

 

حالا می تونی با خیال راحت بکنیش brides maid ات. می ره بالا و یک toast ای میده برات که برای مادرش هم نداده. وقتی داشت می گفت اینها خانواده من بودن توی این یکسال من یاد نقهایی که میومد در موردشون پیش تو می زد نبودم، یا یاد اون شبی که وقتی دید این دوتا کبوتر عاشق زیادی همدیگرو می مالن یکی از اون نگاههای معروفشو حواله ات کرد و با زبان بی زبانی گفت که لوس بازیهاشون حالشو بهم می زنه.

من صفای عشق می خواهم از او      تا فدا سازم وجود خویش را …

تن فروغ توی گور می لرزید. شاید هم نه. راستشو بخوای دارم شک می کنم فروغ خودش هم فهمیده باشه چی میگه. یعنی با خلوص نیت گفته باشه. واقعا با صفای عشق گفته باشه.

عشق چون در سینه ام بیدار شد   از طلب پا تا سرم ایثار شد …

 طوری سخنرانی می کرد که آدم عاشقش می شد. یعنی من که شدم. آخه من اصلا یادم نبود که. حالا به تو هم می گم. اگر بخوای که برای تو هم toast  بده نمی آد بگه ما با هم دعوا کردیم که من چشم دیدنشو ندارم یا الهی این عروسی بهم بخوره و این پسره ولش کنه بره. حتی دعوتت رو رد هم نمی کنه. میگه حتما و باعث افتخارمه و مرسی! بعد میره روح فروغ رو احضار می کنه یک متنی باهاش می نویسه پرحرارت و سرشار از عشق و یکرنگی و دوستی. من هم گوش می کنم و حظ می کنم از این همه احساس و یادم نمی آد که چی بوده قبلا اصلا.

خلاصه اینکه گفته باشم از من نخواه که toast بدم. شاعر خوبی نیستم. ضایع میشه عروسیت. مهم این نیست که من کی ام. یا رابطه ما با هم چطوریه. مهم اینه که سخنرانی یه طوری باشه که مردم حظ کنن. و اصلا هم نفهمن ته دل هرکدوم از ماها چی هست. تا وقتی شعر هست همه چیز زیباست. حتی اشک می ریزیم و آرزوی خوشبختی می کنیم برای همدیگه.

عروسی ناتاشا هم همینطوری بود. سخنرانها چیزهایی می گفتن که من خودم باورم شده بود این فرشته مهربون اصلا کسی نیست که دیگرانو قضاوت کنه. یعنی مطمئن شده بودم که ما دیگه چه گرگهایی هستیم!

حالا خلاصه از ما گفتن. عروسی که می گیری، آدمهای قربون صدقه برو رو دعوت کن که همه بفهمن چقدر وجود نازنین تو توی این دنیا خواستنیه و چقدر دوستهای عاشق داری. من برم اون بالا ابراز علاقه های معمولی می کنم آبرو ریزی میشه. اون ابراز علاقه های معمولی که پشتش یک دنیا حرفه و یک دنیا احساس. اما به زبون نمی آد. اما میاد و میشه مثل مال بقیه. مثل مال همه اونهایی که چشم دیدن همدیگرو ندارن.

 

بعد میگن چرا من انقدر از شعر خوشم نمیآد. دلیلش همین کارهای اینهاست.