بذارید یک جریان جالبو براتون تعریف کنم.
این رفیق ما گفت فلان روز بیا بریم فلان جا مدیتیشن. منم چون از فلان جا خوشم میاد و چون اصولا بیکارم! و چون این همه تو عمرمون این یاسمن گفت مدیتیشن و هی من مسخره کردم و چون من خیلی یوگا می کردم قبلا ها و … و … و … گفتم جهنم! بریم دیگه.
یک اتاق بسیار زیبا بود در فلان جا، با یک آقای مهربون هندی و یک خانم مهربون برزیلی. بعد آقاهه یک کم حرف زد در مورد چاکراها و اصول مدیتیشن و این حرفها. فعلا این قسمت مهم نیست، یک روز اگر حوصله کردم می نویسم حرفهاشو و سوالهایی که خودم کردم چون اصولا نمی فهمیدم و گیر داده بودم که یکبار این مساله رو با خودم حل کنم.
بعد که خود مدیتیشن شروع شد که احتمالا یک ده دقیقه ای طول کشید طبق اصول قرار بود که ما اصلا فکر نکنیم! برگردیم به روح اصلیمون که توی همه آدمها یکیه. یعنی همه مثل هم بشن و شخصیت خودشون و هرچیزی که اونها رو از بقیه متمایز می کنه فراموش کنن. حالا بماند که باز من چقدر مشکل دارم با این و اصلا فکر نمی کنم چنین فراموشی ای ممکن باشه. یعنی اصلا نمی فهمم فکر کردن به “هیچ” یعنی چی. چند بار هم پرسیدم این سوالو ها ولی جواب درستی نگرفتم.
خلاصه قرار بود که ما به چیزی فکر نکنیم و خب نمی شد دیگه! من چکار کردم؟ چشمهام بسته بود و تصویر پس زمینه ام از قرمز به صورتی تا سفید تغییر رنگ می داد (چون بیرون هی سایه و آفتاب می شد). بعد هی یک صحنه هایی از قیافه های این و اون می اومد جلوی چشمم و هی پسشون می زدم. فقط هم تصویر می اومد یعنی اونقدر سریع بهش حمله می کردم بره که اصلا وقت نمی شد جریانی بیاد تو ذهنم.
خلاصه من همه تلاشمو کردیم که فقط به اون صفحه قرمز یا سفید نگاه کنم و به “هیچ” فکر کنم با وجود اینکه اصلا نمی دونستم یعنی چی. بعد که تموم شد یارو گفت دست چپتونو قرار بدید با یک فاصله ای بالای سرتون انرژی از همین جا داره تخلیه میشه. ببینید چیزی حس می کنید؟ بنده حقیر دستمو گذاشتم بالای سرم و حس کردم فشار هوای شدید داره کف دستمو فشار میده! جون خودم!!! اصلا حس می کردم اگر بخوام دستمو نزدیکتر کنم کفش درد میگیره انقدر که فشار زیاده. قشنگ هوا می زد زیر دستم خیلی سنگین. باد هم نبود. هوای کمپرس شده بود رسما! بعد که گفت دستتونو عوض کنید دیگه با دست راستم احساس خاصی نداشتم. آخرش به هرکس گفت تعریف کنید که چی حس کردید. اما گویا اصولا کسی به شدت و حدت من احساسی نکرده بود.
اولش خیلی هیجان زده نشدم، چون اصولا فکر می کردم من که مدیتیشن نکردم چون نتونستم به “هیچ” فکر کنم. بعد که یکخورده بایارو حرف زدم دیدم انگاری که من به هیچ فکر کرده بود شاید! چون خب یک نتیجه ای داده دیگه. حداقل یک کمی “هیچ” وسط اون همه “چیز” قاطی بوده. بعد یک کم خیالم راحت شد که خیلی هم چیز عجیب غریبی احتمالا نیست این “هیچ”. ما بیخود جدی گرفتیمش چون هی فلسفیش می کنن. “هیچ” همون استیت یک کمی ریلکسه احتمالا و خیلی درگیر چیزی نبودن!
حالا بعدش جالبتره.
من از طرفهای ظهر یک سردرد خفیف داشتم که گذاشتمش به حساب بدخوابی دیشب و نخوردن چایی بعد از ناهار. آقا ما از وقتی این مدیتیشنه شروع شد، همه جای بدنمون شروع کرد به گزگز کردن و درد و اسپاسم. سردردم هم شد صد برابر. تموم که شد بدن برگشت به وضعیت عادی، ولی امان از سردرده.
بعدش اومدیم خونه ی این رفیقم من دیدم دیگه نمی تونم بروی خودم نیارم. دوتا چایی تلخ سیاه داد به ما بهتر که نشد بدتر شد. توی اون یکی دوساعتی که اونجا بودم لحظه به لحظه بدتر می شد. آخراش دیدم دیگه یک آن مونده من به درک واصل شم ها! یک تایلنول هم داد ما خوردیم و بهتر نشدیم. اعجابش اینجا بود که من اصولا پدیده ای بنام سردرد ندارم مگر وقتهایی که بدخواب باشم بدجور، اونهم خیلی خفیفه.
خلاصه انقدر خراب بود که حین رانندگی کاملا می ترسیدم. اومدم سر راه یک ساندویچ تون که خوشم میاد خریدم آوردم خونه. خواستم دوش بگیرم اصلا توانش نبودم. هیچی دیگه افتادم اینو خوردم یکساعتی گذشت احتمالا تایلنوله هم اثر کرد کم کم خوب شدم.
الان درجه اش شده معمولی در حد همین که کم خوابی و غیره دیگه.
چه می دونم والا. بار اول بود اینطوری می شدم. ولی همه شو هم شاید نمیشه انداخت گردن مدیتیشن. چون کلا دو سه روزیه مودم خیلی احساساتی شده و غصه این و اونو دارم می خورم. کار ریسرچ هم یکهویی بدجور خراب شده. این پروسسه یکهو کلا بهم ریخت و احتمال داره در بهترین حالت از اساس عوض شه (بدترین حالتو هم اصلا نمی گم:دی). پیپرم هم رو هواست استاد میگه مدلت غلطه درستش کن و من بلد نیستم هرکاری می کنم.
خلاصه بدچیزی بود ها! پایه شدم برم دیگه هر هفته. شماهام اگر دوست دارید سرچ کنید sahaja yoga. یک چیز خیلی جالب هم اینه که تعلیماتش کاملا مجانیه. همه جای دنیا و تحت هرشرایطی چون این خانم نیرمالا نمی دونم چی چی که پایه گذارش بوده شرط کرده.
ولی سردردرو خدا نصیبتون نکنه.