آرشیو برای جولای 2nd, 2009

مزخرفات

جولای 2, 2009

 

این افرادی هستن که من به دلیل اصول محکم اخلاقیم :دی باهاشون حرف نمی زنم … یعنی فقط سلام علیک می کنم نه بیشتر و خیلی جاها هم نادیده شون می گیرم .. خب؟ هرچی من سردتر برخورد می کنم اونها بیشتر گرمتر میشن. اونروز همچین مرده تا کمر خم شد به من سلام کنه که شاخ در آوردم. داشتم فکر می کردم شاید از اون بیماریها دارن که هرچی تحویلشون نگیری بیشتر تحویلت می گیرن. اما سرکار علیه نظر دیگه ای دارن:

ببین احتمالا به اینها گفتن این کارها چیه شماها می کنید و چرا با همه دخترهای مجرد بدین. بعد اینها گشتن تورو پیدا کردن بعنوان نجیب ترین و خانم ترین و با کلاس ترین و مهربونترین و خوش اخلاق ترین دختر شهر. بعد هی تورو تحویل می گیرن که یعنی مردم ببینین ما با همه دخترها هم بد نیستیم. دختر خوب هم پیدا میشه!

 

البته باگ داره نظریه اش ها. اما اگر درست باشه احتمالا پروژه روشن کردن بنده و هدایت کامل به راه راست (چون همین الانش توی راه راست هستم تا حد زیادی احتمالا) بخصوص الان که این دختره ی بد هم رفته و من دور و برم خالی شده در جریانه. دیدم از وقتی این رفته سه برابر منو تحویل می گیرن!

خلاصه که داره ازم استفاده ابزاری میشه بدجور!

 

شیشه بزرگ یک تکه بدون پرده

جولای 2, 2009

 

دیشب وسط جشن تولد، که ما از سالن اومدیم بیرون توی تراس چون هوا گرم بود … همون موقع که همه یکی یکی برگشتن تو مشغول رقصیدن شدن و در تراس رو بستن که سروصدا نصفه شبی نره بیرون که پلیس بیاد … و ما تنها شدیم …

همون موقع وسط سیگار کشیدن زیر هوای نمناک خنک و غیرمنتظره این روزها، آیا هیچ کس از آدمهایی که از توی سالن ما رو نگاه می کردن که تکیه دادیم به نرده ها و حرف می زنیم … می تونستن حدس بزنن که ممکنه موضوع بحث ما چی باشه؟؟؟؟؟؟؟

درست در همون لحظه که قیافه هامون طوری بود که انگار داریم مشکل دارفور و حل می کنیم …

 

هیچ کس آیا از مخیله اش هم می گذشت؟؟  همه اون رفقای نازنین؟؟؟ همه دوستهان همدلی که باهاشون نداریم و از شیر مرغ تا جون آدمیزاد هم رو تحلیل می کنیم؟

 

سکته می کردن اگر حتی یک کلمه شو می شنیدن.

 

… و نظم را زیباترین پدیده دنیا آفریدیم …

جولای 2, 2009

من تابحال فکر می کردم رابطه casual یعنی رابطه ای توش دو نفر به هم تعهدی ندارن. اینکه خودشون رو ملزم به رعایت قواعد رابطه جدی نمی دونن و از اینجور چیزها.

نمی دونستم یعنی این، حداقل از نظر تو یعنی این. یک چیز به این وحشتناکی و بی ربطی.

 

این پدیده ای که داره توی من اتفاق می افته اسمش هست: expansion of the world بطور کاملا جدی. یعنی آشنایی و تطابق با غیرعادی ترین و بی نظم ترین پدیده های دنیا. یعنی مواجهه و قبول بی قاعده ترین و توجیه ناپذیرترین وقایع طوری که به نظرت متعارفترینها بنظر بیاد. یعنی بی قاعدگی محض و به دنبال دلیلش نگشتن.

یعنی منطبق شدن طوری که دیگه حس غریبی به سراغت نیاد.

 

خیلی خوبه. ذهنم دیگه آزاد شده. به عقل و احساسم کاملا مسط شدم. کول شدم. راحت و بی دغدغه. بدون گرفت و گیر و تنش. اینروزها خیلی به پارسال همین روزها فکر می کنم … به همه جنگ درونیم برای فهم چیزهایی که می گذشت. برای درک تناقضات. الان دیگه مشکلی ندارم. تنشن از بین رفته. دیگه بحثی نیست، فهمی و قراری و پیش بینی ای و تحلیلی.

حالا فهمیدم برای بعضی پدیده ها، نادر یا مکرر (بسته به شانستون) هیچ قانونی نیست، هیچ تحلیل وجود نداره. همیشه باید منتظر غیر منتظره ها بود.

ممکنه که هیچ وقت با چنین موقعیتهایی روبرو نشید. به مسیر زندگی کاملا بستگی داره. ممکنه قانونهای طبیعی همیشه کار کنه براتون. اما اگر روزی روبرو شدید، پس از یک جنگ مغلوبه، تصمیم خواهید گرفت که دیگه به قانون و دلیل فکر نکنید. به معانی فکر نکنید، مثلا به معنی رابطه casual . چون ممکنه توی هیچ ویکی پدیایی اون چیزی که هست رو ننوشته باشه.

 

اما یک چیزی هم هست. برای چیزهایی که براتون مهمه نمی تونید به این نتیجه تن بدید. چیزهایی که مهمن لازمه که قابل پیش بینی باشن. قابل اطمینان باشن. بشه روشون حساب کرد.

 

دقیقا در نقطه ای که مطلب اهمیتشو از دست می ده است که به این نقطه می رسید.