دیشب فیلم سه زن منیژه حکمت رو می دیدیم. قصه یک زنه که احتمالا یک پست خیلی مهم توی میراث فرهنگی داره و کارش براش خیلی مهمه و البته اون هم برای کارش مهمه و وزنه ای حساب میشه احتمالا. کلا شخصیت جنگنده ای هم داره.
دیگه چی؟
از شوهرش جدا شده. یک دختر دانشجو داره که معلوم نیست به چه دلیل قهرکرده گذاشته از خونه رفته. یک مادر مریض داره که بخاطر آلزایمرش با یک تیکه فرش عتیقه گم میشه. یک دوست پسر هنرمند کول داره (که رضا کیانیان هم هست) که بهش دلداری میده و راه و چاه و نشونش میده و بهش میگه به خودت سخت نگیر.
موضوع فیلم هم حول و حوش همین گم شدن مادره و دختره است و به خطر افتادن موقعیت شغلی زن.
یک جای فیلم دختره در توصیف مادرش به یک غریبه میگه:
مامانم خداااست! همه چی تمومه. جوون، خوشگل، هنرمند، به موقعش شیطون، به موقعش خانم. انقدر کتاب خونده که نمیشه بشمریش. فعال اجتماعی، مسئولیت پذیر، پاره کرده! ببینم خواستگار درست حسابی سراغ نداری؟ خوب چیزیه ها!
پس بابات چی؟
بابام؟ بابامم خوبه. خوش تیپه. یک نمه هیزه. هردوتاشون خوبن ها! ولی ترکیبشون خیلی خرابه.
اما چیزی که مای ببیننده می بینیم یک زن مطلقا درمونده است و ضعیف و غیر مسلط به امور اطرافش.
انقدر عشق به کارش و عتیقه جات داره احتمالا که وقتی می فهمه فرشی قراره غیرقانونی از مملکت خارج بشه در یک عکس العمل انقلابی و بشدت احساسی، به زور از فروشنده رذل! به نام قانون می گیردش! و از طرف محل کارش هم توبیخ میشه. ماهم باید بشینیم گریه کنیم که وااااااای چه مملکت بدی که توش انقدر فساد هست که چنین چه گواراهایی تقدیر نمیشه ازشون هیچ …
انقدر عشق و علاقه به دخترش داره که اصلا نمی دونه دختره یک خونه دیگه داره. که دختره کار می کنه. که دختره دو ترم تو دانشگاه مشروط شده و الان اخراجه.
انقدر عشق و علاقه به مادر مریضش داره که دستشو می گیره با خودش می کشونه بازار و خیابون و اینور و اونور که آخر از همه هم ببردش دکتر. تازه براش پرستار هم گرفته.
انقدر عشق و علاقه به دوست پسرش داره که فقط وقتی در اوج درموندگیه یادش می افته اون هست که بره یک کم پمپر! شه و بشنوه که چرا به خودش نمی رسه و چرا می خواد انقلاب کنه و چرا می جنگه و چرا نمی خوابه و چرا درست غذا نمی خوره و غیره. حرفهای دوست پسره (با وجود اینکه لحنش مهربونه و برای دلداری میگه) از موضع بالا و تحقیر کننده است. که یعنی ببین با این کارهات چه به روز خودت میاری؟
با فک و فامیلش هم مدتهاست قطع رابطه کرده.
قیافه اش عصبی و نگرانه و مستاصل. هیچ اثری از شیطنت توی رفتارش نیست. خیلی تلخه. کتابهایی هم که خونده معلوم نیست چی ان که این از آب در اومده. مسئولیت پذیر هم من نمی دونم یعنی چی؟ یعنی هی حرص بخوری که چرا اینجوری شده؟ که فرش بدزدی؟ که عذاب وجدان بگیری که دفعه آخری چرا به دوستای دخترت گیر دادی؟
اصلا خوب چیزی نیست. داغونه. از اون زنهای شهری تیپیکال روشنفکر ایرانی که غذاب وجدان همه چیز رو دارن و در جنگ بین خواسته هاشون و اطرافشون تلف میشن میرن. هیچی هم بلد نیست از مدیریت، اعتماد بنفس هم صفر.
این فیلمو منیژه حکمت نباید می ساخت. به تهمینه میلانی بیشتر میومد. که گند بزنه از سرتاپا به زن روشنفکر ایرانی. که هنر و روشنفکری یعنی عصبیت. یعنی وضع زندگی این. البته قراره که ما نتیجه بگیریم اینها تقصیر جامعه ی بده دیگه! ولی ما خنگ نیستیم. ما می بینیم که تقصیر آدم احساسیِ ضعیفِ خنگه.
نقله که این تعداد رای هایی که وزارت کشور مرحمت کرد به کروبی، برای این بود که درس بهش بده. که زرت و پرت اضافی نکن در زمینه حقوق بهاییان و حجاب و اینجور چیزهای روشنفکری بیمار! که تو دهنی بهش بزنه که حرف اضافی زدی اینم حقت. تا تو باشی … اضافی نخوری. تو دهنی قشنگی بود برای زر زیادی.
حالا قضیه این فیلمه هم همینه. از این بهتر نمیشه به زنی که مستقله و کار می کنه و می خواد سری تو سرها بیاره تو دهنی زد. که همه این کارها رو کردی، ولی آخرش زندگیت اینه. همه چیزت بهم ریخته است. درمونده ای، مریض شدی، همه کارهات غلطه. جنگ بیخوده. حماقته.
یه شخصیت ضعیف رو برده نشونه توی یک رلی که انقدر حساسه. کاش یکی یه فیلم درست بسازه. من خسته شدم از دیدن این همه عصبیت توی فیلمهای ایرانی. این همه آدم توی اون مملکت زندگی می کنن همه انقدر داغونن؟ یعنی مستقل بودن انقدر سخته اونجا؟ یعنی نمیشه کمی آروم بود و کمی منطقی عمل کرد و کمی مطمئن بود به خود و کمی حرص کمتر خورد؟
دلم یک زن درست و حسابی می خواد. یک چیزی مثل خاله لیلای روزی روزگاری. نه اونقدر اغراق شده. کمی زمینی تر، حتی حساس تر و ضعیف تر، اما با قدری آرامش و اطمینان. از اونهایی که حظ می کنی می بینی فکر می کنن به کارهاشون، به حس هاشون و دور و برشون.


