اول از همه بگم، ما تو خانواده مون اعدامی نداشتیم، جز یک فامیل دور. آدم نزدیک نه. شهید هم نداشتیم. حتی رزمنده یا اسیر. نه انقلابی داشتیم، نه شاهی، نه چپی، نه خاورانی، نه چریک، نه توده ای، نه بسیجی و سپاهی، نه حتی زندانی. هیچ گونه مبارزی! هیچ جور آدمی که ممکن باشه بخاطر کارهای آرمانی یا سیاسیش هزینه ای بده.
نداشتیم دیگه. نداشتیم آقاجان. من شرمنده ام. ولی همینه که هست دیگه. کاریش نمی تونم بکنم. یعنی ربطی به من نداره اصلا. فقط خواستم بگم نداریم و من تجربه شو ندارم بنابراین ممکنه متهم بشم که درک نمی کنم.
که درک نمی کنم زخمی شدن در راه آرمان یعنی چی. که از دست دادن پدر و داشتن داغ بچه یعنی چی. که سالهای سال توی زندان موندن یعنی چی.
چون که درک می کنم. چون که سعی می کنم درک کنم. بلاخره درسته که نخوردیم نون گندم، اما دیدیم که دست مردم.
مساله سر اینه که توی این شلوغیهای ایران، یک عده خیلی بداخلاق شده ان. خیلی. از چیزهایی که آدمیزاد ناراحت میشه خوشحال میشن. مثلا طرف نوشته که خوشحاله که حجاریان داره توی زندان می میره چون این آدم باید بفهمه معنی اینکه انقلاب چپی ها رو به نفع خودش ضبط کرد و بعد از دانشگاه انداختشون بیرون چیه. که خیلی خوبه که قوچانی شکنجه میشه چون آدمیه که می تونه برای حفظ سردبیری یکه مجله آشغالی تاریخ یک سری آدم دیگه رو به لجن بکشه. که خوبه آخوند نون به نرخ روز خوری مثل ابطحی داره آب خنک می خوره و قراره پروژه تواب سازی روش اجرا بشه.
از همین چیزها دیگه. همین بحثهایی که وقتی گنجی هم زندان بود و توی اعتصاب غذا، بعضیها می کردن. که حتی از ذهنشون هم نمی گذشت که آدمها ممکنه عوض شن. که هرکاری چقدر هزینه داره.
خوب نیست. این حجم نفرت بخدا خوب نیست. درسته من کسیم کشته نشده، اما اعتقاد دارم خون با خون پاک نمیشه. حتی کمرنگ هم نمیشه. خون به خون اضافه می شه. شکنجه تسلی نمی بخشه. درد به درد اضافه می شد. زخمها رو بازتر می کنه و چرکی تر. قلبها رو متنفرتر و کثیف تر.
مردن یک سری آدم دیگه، آدم شماها رو برنمی گردونه، حتی آرمانهاتون رو هم زنده نمی کنه. نمی دونم چرا نفرتتون انقدر زیاده که حتی آدمهایی رو که نقشهای کلیدی توی خیلی اتفاقات نداشتن (حتی مثل قوچانی هیچ نقشی توی هیچ اتفاقی نداشتن فقط حدس زده میشه که از همین قماشه) نشونه گرفته. اگر برای آدمی عزاداری می کنید می تونم کمی درکتون کنم، اینکه از دست دادنش انقدر براتون سخت بوده که قلب و روحتون رو پر از زخمهای سربازی کرده که نمی دونید چطوری شفاشون بدید. سخته آدم عزیزشو از دست بده. حتی خیلی وقتها غیرقابل جبرانه. اما اگر فقط بخاطر آرمانهاتون حرص می خورید، نمی فهممتون. هیچ آرمانی ارزششو نداره که کسی براش بمیره.
من حتی کسانی رو هم که با نفرت در مورد اشکهای رضا پهلوی برای ندا حرف می زنن، درک نمی کنم. یک بچه ای، باباش شاه بوده. همسن جوونها و نوجوونهایی بوده که برای آزادی کشته می شدن و در همون حال داشته تنیس بازی می کرده. آره. اما این آدم تو اون دنیا بوده. پونزده شونزده سال بوده و تنها چیزی که میدیده و بهش یاد داده بودن پسر شاه بودن بوده. این آدم نمی تونسته بیاد در کنار شما بجنگه. نمی فهمیده یعنی چی. هیچ وقت یاد نگرفته بوده. توی کتابخونه خونشون کتابهای ایدئولوژیک نبوده. تاریخچه مبارزات چپی ها رو نخونده بوده و بلا بلا. حالا اون آدم از اون فضا اومده بیرون. درس خونده. حرف می زنه و نظر میده. من تطهیرش نمی کنم. اما نمیشه هرکاری که کرد بخاطر اینکه باباش کی بوده و اینکه کنار مردم برعلیه باباش مبارزه نکرده، بشه ریاکاری. بشه نقشه برای سلطنت. در مورد این آدم خاص حرف نمی زنم. ممکنه هزار تا نقشه داشته باشه هم. من کلا می گم. آدمها ممکنه عوض شن. اصلا آدمها خودشون ممکنه گناهی مرتکب نشده باشن. هزینه جنایات محمدرضا رو رضا نباید بده، همونطور که هزینه جنایات خلخالی رو قوچانی.
کلی نگاه کردن، همه رو به یک چوب روندن، از همه منتفر بودن، حظ کردن از دیدن رنج دیگران، تافته جدا بافته بودن، خاطرات رنج آور رو زنده نگه داشتن، برای یک آرمان ایده آلیستی پوسیده جنگیدن و … از بیماریهای رایج توی ایرانه. بخاطر تمام بلاهایی که سر مردم اومده.
اما کاش این مبارزات یاد بده که میشه همدیگرو دوست داشته باشیم. که میشه همدیگرو مقصر اتفاقاتی که توشون نقش نداشتیم ندونیم. میشه که همدیگرو بخاطر کارهایی که کردیم ببخشیم.
گناههای همدیگرو ببخشیم وقتی پشیمونیم.
نفرت رو بشوریم بره.
پی نوشت: اوه اوه. من الان یادم افتاد که داریم. آدم زخم دیده داریم. داییم. منتهی کسی به روی خودش نمیاره. از بس همه می ترسن.
من خودم کمتر از یکساله که فهمیدم. همیشه یک چیز دیگه بهم گفته بودن. انقدر همه دروغ گفتن بهم که خودشون هم یادشون رفته چه اتفاقی افتاده.
تلخه.


