آرشیو برای جولای 9th, 2009

مرگ مهدی آذر یزدی آدم رو یاد چی می اندازه؟

جولای 9, 2009

 

آقای ولی زاده، دوست بابا بود، مشهدی، مذهبی و خادم حرم امام رضا. تا سن سیزده چهارده سالگی به عنوان سلام و علیک همیشه سر منو می بوسید.

آقای ولی زاده، توی یکی از کوچه پس کوچه های خوشگل مشهد، یک کتابفروشی داشت. پر از کتابهای عتیقه. چند بار کارتون کارتون برای من کتاب فرستاد.

اولین باری که کتاب فرستاد، نه یا ده ساله بودم. همه کتابها چاپ قبل از انقلاب بود. دونه دونه شو یادمه. اول از همه تن تن. با تن تن اولین بار همونجا آشنا شدم. با میلو و کاپیتان هادوک. یا کتاب افسانه های مشرق زمین با اون داستانهای rated یا بقول بچه ها غیرمجلسیش. تیپ داستانهای هزار و یک شبی عجیب و غریب پر از زنهای افسانه ای و اثیری شلیته پوش که هزار جور توطئه می چینن. روی جلدش عکس یک خانم خوشگل بود با چیزی مثل عمامه روی سرش و کلی جواهرات و مروارید. یادمه عموم عصرهای چهارشنبه که معمولا میومد خونه ما (راستی چرا عصرهای چهارشنبه میومد خونه ما؟) دراز می کشید توی اتاق تراس دارمون، منِ دبستانی رو می نشوند و می گفت یکی از قصه هاشو براش بخونم. هنوز پاراگراف اول تموم نشده هم صدای خروپفش بلند می شد.

یک کتاب دیگه بود به اسم “بچه چطور بدنیا می آد؟” داستان تولید مثل از رو از گل و گیاه شروع کرده بود، با سگ و گربه ادامه داده بود و به آدم رسیده بود. از انتشارات کانون بود برای گروه سنی ب و ج انگار و صریح و گویا همه چیز رو توضیح داده بود. اگر درست یادم باشه ترجمه لیلی گلستان بود از یک کتاب خارجی. من تا مدتها از بازکردنش در حضور دیگران شدیدا می ترسیدم!

اووووووه! کلی کتاب دیگه هم بود.

امروز صبح وقتی فهمیدم مهدی آذریزدی مرده، یکهو همه اون کتابها اومدن جلوی چشمم. آخه قصه های خوب برای بچه های خوب هم جز اون کتابها بود. چه دنیایی بود برای من. همه شون تا مدتها توی کشوی تختم و دراورهای اتاقم بودن. خواهر و برادرم هم که با کتک کتابخون نمی شدن، سر اسباب کشی کارتونشون کردم و دیگه باز نشد. تا هفت هشت سال پیش که یک سریشو باز کردم، و باز سعی کردم محمدو با کتک وادار به خوندنشون کنم. که باز هم نشد. یحتمل تعدادیشون الان لای روزنامه ها و مجله های ورزشی آشغال، توی کمدها و کشوهاشه، یا کارتون شده و توی حیاط خلوت داره بارون می خوره. شاید هم بیرون ریخته شدن. عجب دنیاییه. کاش که همه رو داده بودم به کسی. حیف از اون همه کتاب نفیس.

 

آقای ولی زاده الهام بخش من تو دوره اول کتابخونیم بودم. همون نه ده سالگی که کتاب و روزنامه خونی رو شروع کرده بودم. الهام بخش دوره دوم که از 14 سالگی شروع شد ولی، دختری بود به اسم لاله، همکلاسیم. مامانش همکار بابام و از اون آدمهای با سرنوشت عجیب و غریب بود، زمان شاه زندانی کشیده بود و بیماری روحی داشت. شاید یک روز داستانشونو نوشتم.

 

اصلا نمی دونم چند ساله، یا چند میلیون سال که نه از آقای ولی زاده خبری دارم نه از لاله.

 

بیخوابیهای یک نفر …

جولای 9, 2009

 

ساعت یک و بیست دقیقه شب، کسی که فردا صبح زود یک میتینگ مهم داره و بیخوابی به سرش زده، دقیقا داره به چی فکر می کنه؟

اول از همه داره فکر می کنه یکجور تنبلی و انفعال گرفتتش انگار. عصبانیه یک کمی.

داره فکر می کنه که با چه روشی می شه برای چندمین بار بگه که چقدر همه خانواده شو دوست داره؟ که چقدر قدردانه که انقدر زندگی رو براش آسون کردن؟ که هیچ وقت هیچ مشکلی براش درست نکردن؟ که هیچ وقت هیچ انتظاری نداشتن و همه اش حمایت بوده و ساپورت؟ داره فکر می کنه که چطور بگه که معنی داشته باشه؟ که مثل چند تا کلمه که پشت سر هم ردیف شدن نباشه؟

 

داره فکر می کنه که چرا نمیشینه کارهایی که هفته هاست عقب افتاده انجام بده؟ چرا کادوهای عروسیها رو که کمتر از 2 روز بهشون مونده نخریده؟ چرا کارهای تمدید پاسپورت و گواهینامه رو پشت گوش می اندازه؟ چرا ایمیلهای فرید رو دقیقا 6 هفته است اصلا باز نمی کنه؟ چرا اون چند قلمی که برای کسی قراره پست کنه نمی کنه؟ چرا کارهای بانکی رو انجام نمی ده؟ چرا تلفنهایی که باید بزنه نمی زنه؟

چرا انقدر وقت تلف می کنه؟ چرا اصلا دلش نمی خواد به این بچه نازنین بگه برو وقتمو نگیر؟ چرا مدتهاست هیچ پیپری نخونده؟ چرا هیچ کتابی دیگه جالب نیست؟ چرا فیلم دوست نداره؟ چرا پیش نرفتن پروژه دیگه اونقدرها مهم نیست؟ چرا دیگه دلش نمی خواد استاد شه؟ چرا فکر می کنه لیاقت یک شغل خیلی جاه طلبانه رو دیگه نداره؟ کی درسش تموم میشه؟ چه کار دیگه ای باید بکنه؟ تا قبل از چاپ شدن این دو تا پیپر چطور می تونه جدی دنبال کار بگرده؟

 

داره فکر می کنه که چه جوریه که این روزها کلا حالش خوبه؟ بدون اتفاق خوبی، جایزه ای، هیجان مثبتی، همینطوری خوبه؟ همینطوری شدیدا امیدواره به آینده؟ چرا سعی زیاد نمی کنه دیگه و امیدواره همینطوری؟

 

داره فکر می کنه که یک دوست عزیز تر از جانی چند روزیه حالش گرفته است. که کاش حالش خوب شه. که دل نداره ببینه خار توی پای دوست عزیزتر از جان بره. که خیلی دوستش داره هوارتا. که مرسی که بود و هست و ایشالا خواهد بود.

 

داره فکر می کنه که آخر قضیه تو چی میشه؟ داره فکر می کنه که با وجود اینکه تا اینجا طبق پیش بینهاش پیش رفته ولی از اینجا به بعدو اصلا دیگه پیش بینی نکرده. داره فکر می کنه اگر اون خانم تپل بداخلاقه که ناظم دبیرستانشون بود الان ببیندش چه حالی میشه؟ داره فکر می کنه آیا واقعا تگزاس خبری هست؟ اگر خبری باشه چی اونوقت؟ بعد فکر می کنه که به تو چی بگه؟ بعد به صورت بی تفاوت تو فکر می کنه و خنده اش می گیره. اگر خبری نباشه چی میشه؟ داره فکر می کنه اون چیزی که به تو گفت آیا واقعا بد بود؟ آیا ممکنه که اصلا تو ناراحت شده باشی؟ یا حتی خوشحال شده باشی؟ اصلا یک چیزی شده باشی؟ بعد داره فکر می کنه که تو چقدر آدم بی دردسری هستی. چقققققققققدر بی دردسر. هیچ تعارف و خجالت و مراعاتی نیست انگار. هیچی. و بعد فکر می کنه چقدر این خوبه. و فکر می کنه به اینکه بلاخره این هم می گذره دیگه. زندگی همیشه همینطور نمی مونه.

 

داره فکر می کنه که چه حیف که ساعد داره میره. که دیگه نمیشه نشست هرازگاهی در مورد اینتلکچوالیتی و غیره و ذالک اختلاط کرد. بعد داره فکر می کنه کاش قبلاها بیشتر باهاش می رفت می اومد. باز داره فکر می کنه که چقدر آدمهایی مثل ساعد کمیابن. انقدر خلاق و جدی و منظم و کاری و البته پر از شور زندگی.

 

داره فکر می کنه که جمعه باید بره موهاشو هایلات کنه برای عروسی و کاش که ایندفعه آرایشگره یک رنگی در بیاره که لطفا معلوم باشه.

 

داره فکر می کنه که کاش جسی و ویکتور به هم برسن اگر جسی واقعا گلوش پیش ویکتور گیر کرده. داره فکر میکنه سه سال اختلاف سن چیزی نیست که.

 

داره فکر می کنه که هیجان از بین نمیره، بلکه از نوعی به نوع دیگه تبدیل میشه.

 

داره فکر می کنه کی فردا ساعت 12 ظهر میشه که این میتینگه تموم شده باشه؟

 

یکنفر داره فکر می کنه که این ویکند میشه هشت هفته که باباش رفته، بعد تازه حس می کنه دلش تنگ شده. نه برای اون موقع که بود، برای او موقعی که دختر خونه بود. برای اون خونه، برای چایی خوردن توی هال جلوی تلویزیون.

 

یکنفر داره فکر می کنه که زیادی داره فکر می کنه.

 

تا یکنفر اینها رو بنویسه، دقیقا شده ساعت 2.