آقای ولی زاده، دوست بابا بود، مشهدی، مذهبی و خادم حرم امام رضا. تا سن سیزده چهارده سالگی به عنوان سلام و علیک همیشه سر منو می بوسید.
آقای ولی زاده، توی یکی از کوچه پس کوچه های خوشگل مشهد، یک کتابفروشی داشت. پر از کتابهای عتیقه. چند بار کارتون کارتون برای من کتاب فرستاد.
اولین باری که کتاب فرستاد، نه یا ده ساله بودم. همه کتابها چاپ قبل از انقلاب بود. دونه دونه شو یادمه. اول از همه تن تن. با تن تن اولین بار همونجا آشنا شدم. با میلو و کاپیتان هادوک. یا کتاب افسانه های مشرق زمین با اون داستانهای rated یا بقول بچه ها غیرمجلسیش. تیپ داستانهای هزار و یک شبی عجیب و غریب پر از زنهای افسانه ای و اثیری شلیته پوش که هزار جور توطئه می چینن. روی جلدش عکس یک خانم خوشگل بود با چیزی مثل عمامه روی سرش و کلی جواهرات و مروارید. یادمه عموم عصرهای چهارشنبه که معمولا میومد خونه ما (راستی چرا عصرهای چهارشنبه میومد خونه ما؟) دراز می کشید توی اتاق تراس دارمون، منِ دبستانی رو می نشوند و می گفت یکی از قصه هاشو براش بخونم. هنوز پاراگراف اول تموم نشده هم صدای خروپفش بلند می شد.
یک کتاب دیگه بود به اسم “بچه چطور بدنیا می آد؟” داستان تولید مثل از رو از گل و گیاه شروع کرده بود، با سگ و گربه ادامه داده بود و به آدم رسیده بود. از انتشارات کانون بود برای گروه سنی ب و ج انگار و صریح و گویا همه چیز رو توضیح داده بود. اگر درست یادم باشه ترجمه لیلی گلستان بود از یک کتاب خارجی. من تا مدتها از بازکردنش در حضور دیگران شدیدا می ترسیدم!
اووووووه! کلی کتاب دیگه هم بود.
امروز صبح وقتی فهمیدم مهدی آذریزدی مرده، یکهو همه اون کتابها اومدن جلوی چشمم. آخه قصه های خوب برای بچه های خوب هم جز اون کتابها بود. چه دنیایی بود برای من. همه شون تا مدتها توی کشوی تختم و دراورهای اتاقم بودن. خواهر و برادرم هم که با کتک کتابخون نمی شدن، سر اسباب کشی کارتونشون کردم و دیگه باز نشد. تا هفت هشت سال پیش که یک سریشو باز کردم، و باز سعی کردم محمدو با کتک وادار به خوندنشون کنم. که باز هم نشد. یحتمل تعدادیشون الان لای روزنامه ها و مجله های ورزشی آشغال، توی کمدها و کشوهاشه، یا کارتون شده و توی حیاط خلوت داره بارون می خوره. شاید هم بیرون ریخته شدن. عجب دنیاییه. کاش که همه رو داده بودم به کسی. حیف از اون همه کتاب نفیس.
آقای ولی زاده الهام بخش من تو دوره اول کتابخونیم بودم. همون نه ده سالگی که کتاب و روزنامه خونی رو شروع کرده بودم. الهام بخش دوره دوم که از 14 سالگی شروع شد ولی، دختری بود به اسم لاله، همکلاسیم. مامانش همکار بابام و از اون آدمهای با سرنوشت عجیب و غریب بود، زمان شاه زندانی کشیده بود و بیماری روحی داشت. شاید یک روز داستانشونو نوشتم.
اصلا نمی دونم چند ساله، یا چند میلیون سال که نه از آقای ولی زاده خبری دارم نه از لاله.


