آرشیو برای جولای 21st, 2009

حیف …

جولای 21, 2009

 

من اسمشو می ذارم بازی غیر منصفانه زندگی.

تا وقتی برای خودم بود، فکر انصاف و سختی و فشارو این حرفها رو نمی کردم، دلسوزیم نمی اومد. می گفتم باید رد شه بره دیگه، یعنی باید ردش کنم بره. مساله من، دردسر من و مشکل من بود. خودم باید یک خاکی توی سرش می کردم.

 

حالا که برای توئه، فکر می کنم خیلی نامردیه. تازه چند روزه دارم واقعا بهش فکر می کنم و می بینم اصلا درست نیست، یعنی منصفانه نیست. حق تو نیست. لیاقتت خیلی بیشتر از این حرفهاست. ولی باید بشینیم خودمونو خر کنیم که زندگیه دیگه، آدم تجربه کسب می کنه، بزرگ میشه، چیزی یاد می گیره، این روزهای سخت رو یکجوری رد می کنه بهرحال. خب من کردم، تو هم می کنی. کس دیگه هم همینطور.

ولی خب … آخر آخرشم می دونیم نامردیه. خیلی هم نامردیه. همین زندگی می تونه بهتر بچرخه. مگه خیلی چیزهاش شانس نیست؟ خب شانس تو باید بهتر باشه. باید بهتر باشه.

همه امروز، من بابت فکر کردن به این موضوع ناراحت بودم. همه روز. و انگار که خیلی هم نخوام ناراحتیم رو قایم کنم. برعکس اونوقتها که مشکل خودم بود و هیچ کس اصلا نمی فهمید که مشکلی هست. و البته سهمم هم از همه نشون دادن اون ناراحتی چند بار سکوت بود وسط اون همه حرف و خنده. یکهو میومد و ساکت می کرد آدمو.

همین شد که عصری که بعد از سه چهار ساعت توی کلین روم بودن و بحث کردن با اِد و کن فیکون کردن پراسس روی دستمال کاغذی بجای کاغذ اومدم توی آفیس، فکر کردم ناخودآگاهم دلش می خواد شب هم مثل روز غمگین باشه انگار. همین طوری یک امروز رو غمگین بگذرونیم. حالا که روزمون بابت خراب شدن کل پراسس و فکر کردن دوباره از اول بهش و برگشتن دوباره کلی استرس به بدنم خراب شده. پیشنهاد احمقانه سایدتراک رفتن احتمالا از همونجا اومد. اونهم با اون آدمهای بی ربط.

اونجا، توی همون لحظه ای که سارا داشت توضیح میداد که آب پشت قرنیه یک مریضی رو تخلیه کردن که چی بشه و من از اون سر میز گوش می دادم و بقیه شلوغ می کردن و تو همبرگر می خوردی، من فکر کردم کاش تنها با تو رفته بودم بیرون. یا تنها با سارا.

و بعد که گفتم می خوام زود برگردم چون قرار تلفن داشتم و تو با من برگشتی در حالیکه می تونستی حالا حالاها بشینی باهاشون هنگ اوت کنی، من باز ناراحت شدم. یعنی غصه خوردم و باز احساس کردم زندگی خیلی غیرمنصفانه و نامرده.

موقع پیاده شدن گفتی که چرا ناراحتم. گفتم چیزی نیست آدم یه موقعهایی دلش می گیره دیگه. در حالیکه باید می گفتم برای تو ناراحتم. بعد گفتی خب من چیکار کنم که تو چیرآپ بشی؟ گفتم ممنون همینکه می پرسی برای من کلی ارزش داره. در حالیکه باید می گفتم غصه نخوری دیگه من ناراحت نمی شم. بعد تو گفتی واقعا؟ برات مهمه؟ گفتم آره خب معلومه. در حالیکه دلم می خواست همون لحظه بغلت کنم. حتی ببوسمت. خیلی دلم می خواست اینکارو بکنم.  

 

خیلی عمیق غصه ام شد. برای خودم انقدر غصه دار نشده ام مدتهای طولانیه. فکرشو بکن، الان مدتهاست اتفاق خوب هیجان انگیزی که منتظرش باشم و اراده کرده باشم و تلاش کرده باشم براش، نیفتاده برام. حتی توی همین چند ماه اخیر هم که خوب و خوبتر شدم، هی چپ راست پشت سر هم توی حالم خورده. از اون توی حال خوردنهایی که بروی خودت دیگه نمیاری. ولی با همه این احوال اصلا غصه ام نمی اومده. جنگیدم بازهم می جنگم. خیلی جاها هم کوتاه میام. تموم میشه. غصه نداره دیگه.

 

برای تو اما … غصه ام میشه. عزیز دلم شدی. نگاهت می کنم و انگار یاد کسی می افتم، یاد آدم آشنایی که نمی دونم کیه. نگاههات، حرفهات، کارهات، سکوتت، خنده ات همه اش یک آزرمی توش هست که منو ناراحت می کنه. به تعظیم و ستایش وادار می کنه.

از یک نفر داره این وسط بدم میاد کم کم.

 

کاش این روزهای این شکلی سریعتر بگذره بره. یک اتفاق خوب بیفته که همه مونو  خوشحال کنه. یک خبر خوب از آسمون بیفته پایین. دیگه زیادی بدون جایزه دویدیم. کاش یک جایزه ای نازل شه این وسط که تورو خوشحال کنه، بعد من اشک تو چشمهام جمع شه و یک نفس نصفه و نیمه براحتی بکشم.

 

خدایا شکرت.