آرشیو برای آگوست, 2009

زن

آگوست 30, 2009

 

اون قسمت از زن وجودم رو که …

عاشق و متخصص آشپزی غذاهای خوش بو و خوشمزه است، به خودش در خورد و خوراک بشدت می رسه، خونه ساده ولی به این قشنگی داره، گلدونهاشو هفته ای دوبار منظم آب می ده، رنگ و مدل لباسهاش همیشه بهش میان، بوشو همه می شناسن، بلده موهاشو چه جوری خوشگل درست کنه …

خیلی دوست دارم.

 

از اون زنهای زنده و عاشق کشه به قول یاسمن.

 

اینها رو بی خیال! چه شله زردی شده ولی. جای همه تون خالی …

 

اندامهای با هویت

آگوست 30, 2009

 

از وقتی گفتی پاهای من خیلی خوشگله، چند بار توی آینه بهشون نگاه کردم. اون بار اول گیج شدم. فکر کردم من این پاها رو یک جایی دیدم. نمی دونستم آیا توی فیلمها … اما توی چه فیلمی … فکر می کردم کجا آدم می تونه پا دیده باشه …

بعد بار دوم همینطوری که خط روی عضله بزرگی رو که از بالای زانو شروع میشه و به لگن می رسه دنبال می کردم فهمیدم که این پاها رو من توی خونه خودمون دیدم. این پاها پاهای مامانم بود.

پاهای مامانم. رانهای نه چاق و نه لاغر و عضله برجسته ساق.

 چه پاهای قشنگی.

 

یادش بخیر. همیشه از اینکه بدون خجالت جلوی ماها لباس عوض می کرد از دستش عصبانی می شدم.   

 

سارا هم پاهای منو خیلی دوست داره.

 

روزی …

آگوست 27, 2009

 

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

 و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.

 

روزی که کمترین سرود بوسه است

و هر انسانی برای هر انسانی برادری است.

روزی که مردم دیگر در خانه‌هایشان را نمی‌بندند.

قفل افسانه‌ای است و قلب برای زندگی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو بخاطر آخرین حرف به دنبال سخن نگردی.

روزی که آهنگ هر حرف زندگی است

تا من بخاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم.

روزی که هر لب ترانه‌ای است تا کمترین سرود بوسه باشد.

روزی که تو بیایی

برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود

روزی که ما برای کبوترهایمان

دانه بریزیم…

و من آن روز را انتظار می‌کشم

 
حتي روزی

 که دیگر

نباشم.

 

یادش بخیر …

آگوست 27, 2009

تا نباشد چیزکی … یا چگونه چیزکی تولید می شود؟

آگوست 25, 2009

 

جکی یکی دو هفته پیشا اومده می پرسه تو و فلانی دارید با هم دیت می کنید؟

چشمامو از حدقه در آوردم بیرون گفتم نه بابا بی خیال! چطور مگه؟

گفت آخه خیلی با هم خوشید. همش با همید. بخصوص اون که خیلی انگار خوشحاله همش با توئه.

گفتم نه بابا چیز خاصی نیست. حرف می زنیم دیگه.

 

امروز اومده توی آزمایشگاه. انگار که مارو گیر انداخته باشه می گه چیکار می کنید؟ منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم کار نمی کنیم داریم حرف می زنیم.

 

آخر روز هم اومده میگه آخر هفته چیکاره ای؟ I think we need to talk seriously!

 

خدایا شکرت! فکر می کردم اومدم آمریکا خیر سرم.

 

پی نوشت: حرف نباشه! جکی رو بهرحال دوست دارم. اصلا خوب می کنه!

 

از آفات اون جانور

آگوست 25, 2009

 

نمی دونم دقیقا چیه؟ ترس از تنهاییه؟ نیاز به جنس مخالفه؟ نیاز به حمایت و ساپورته؟ چیه؟ که تن می دید به رابطه های غلط.

حالا کاری نداریم. نوش جونتون. اما شروع که می کنید دیگه چشماتونو نبندید! آدم ذره ذره میره جلو. عقل واقعا چیز خوبیه. فیدبک بگیرید از هم. نمی دونم چرا از اول همه اختلافات و مشکلات و دلخوریها رو نادیده می گیرید برای یک مدت طولانی طوری که همه فکر می کن همه چیز گل و بلبله، بعد یکهویی می زنید به سیم آخر طوری که حتی جواب تلفنهای طرف رو هم دیگه نمی خواید بدید و یکشبه استاتوس فیس بوک عوض می کنید و همه عکسهای مشترک رو هم برمیدارید.

خب من شوکه شدم. هرکس دیگه هم بشنوه شوکه می شه. بعد مردم می شینن لابد نتیجه گیری می کنن: ببین این هم آخر و عاقبت عشق! پس دیگه چطور میشه اطمینان کرد؟

 

کاملا میشه! بخدا این اشکالات از اولش هم معلومه. فقط من نمی دونم چرا آدمها بروی خودشون نمی آرن. شاید فکر می کنن می تونن باهاش کنار بیان. یا فکر می کنن طرف عوض میشه. بله این احتمالات هست، ولی منفعل نباشید در برابرشون. کار باید کرد برای ساختن رابطه. خوشبختی از آسمون که نمی افته. اختلافات همون موقع که کوچیک هستن باید در موردشون صحبت بشه. باید ذره ذره کار کرد و برد جلو. یکشبه عاشق شدن، یکشبه نفرت رو هم داره. اون هم در مورد این آدم که من توی یک نگاه تا آخرشو در آوردم. والا کلا هم نفهمیدم تو از چی این وروره جادوی خاله زنک خوشت اومد هیچ وقت. الان هم ناراحتم بجای اینکه تو تمامش کنی، اون حالتو گرفته.

 

حالا همه بدبختی های دلشکستگی و غیره یکطرف، اون قسمتش که هر ننه قمری میاد نصیحت می کنه و فضولی یکطرف دیگه. کلا تو جامعه ایرانی برک آپ دو برابر درد داره.  

دلم نمی خواست همچین اتفاقی برای آدمی مثل تو بیفته. اونهم الان که این همه شکننده ای.

 

خلاصه اینکه عقل خیلی چیز خوبیه.  

 

آگوست 25, 2009

 

 

زنها موجودات عجیبی هستن.

سرد که بشن، انگار دیگه هیچ جور نمیشه گرمشون کرد.

 

سنگسار ثریا

آگوست 24, 2009

 

خب کلا که فیلم بدیه. فیلمنامه اش می لنگه و ضعفهای منطقی داره. رفقا میگن سیاه نمایی هم هست که من چون روش حساس نیستم به حساب عیبهاش نمی ذارم.

اما چند تا نکته هنرپیشگی داره:

1-      هنرپیشه ای که نقش شوهر ثریا رو بازی می کنه با برادر حسین مو نمی زنه. جالبه که شغلش هم بازجو یا زندانبانه که از مشاغل سابق ( و بلکمم فعلیِ) برادر قبل از اشتغال به کارهای فرهنگی و مدیر مسئولی بوده. قیافه و میمیک و حرکات و گریمش خداست. خود خود خود برادر حسینه. یعنی واجب شد یکی یه فیلم بسازه و این آقا نقش برادر حسین رو توش بازی کنه.

2-      صمد تو فیلم بازی می کنه در نقش روستایی ساده ای که احتمالا فرق خوابیدن با زن رو با خوابیدن به قصد استراحت کلا نمی دونه :دی.

3-      هنرپیشه نقش  ثریا که یک خانم سی تا چهل ساله است و پسرهاش که 10 تا 15 ساله هستن و کدخدای ده و زن فضول توی نونوایی همه لهجه انگلیسی دارن. فکر کنم یدونه شهره آغداشلو درست حرف می زنه یک دونه همین صمد. حتی آخونده هم یکطوریه. یعنی نه که لهجه داشته باشه، ولی انگار انقدر فارسی حرف نزنه که یه جور کندیِ مصنوعی داره حرف زدنش.

 

درسته که خارجی ها خیلی خوششون اومده ولی کلا فیلم ضایع و کلیشه ایه. یعنی این خارجیها کلا از هر چیز خارجی ای!خوششون می آد. خلاصه وقتتونو تلفتش نکنید، سوتی زیاد داره.

 

How we get used to the environment, makes our judgements sometimes unfair

آگوست 20, 2009

 

چیه این قضیه که آدمها به لول نایسی همدیگه عادت می کنن؟

مثلا آدمی که همیشه نایسه، وظیفه داره همیشه نایس باشه و اگر یکبار نایس نباشه، به چشم میاد و آدم از دستش دلخور میشه؟

و آدمی که هیچ وقت نایس نیست، براحتی  می تونه هیچ وقت نایس نباشه و اگر یکبار نایس بشه، به چشم میاد و کلی به آدم کیف می ده کارش؟

 

من یکی دو سال پیش سر چند تجربه مشابه فهمیدم آدمی که on average is asshole ولی هر از چندگاهی حالی میده، از آدمی که one average is an angel ولی هر از چندگاهی حال می گیره، بهتر و دوست داشتنی تر بنظر می رسه.

اون زمان گذاشتمش به حساب اینکه قضاوت کننده ها مریضن.

 

اما اخیرا متوجه شدم که این مساله فراگیرتر از این حرفهاست و احتمالا همه مریض نیستن. بیشتر که فکر کردم دیدم بیشتر ناشی از قدرت تطبیق آدمیزاد به محیطه. آدمها سطح انتظاراتشونو از هم در حین پیشبرد رابطه تنظیم می کنن. هرکس بسته به توجهی و انرژی ای که به تو عرضه می کنه، انتظار متفاوتی نصیبش میشه. وقتی از کسی انتظار یک کار خوب رو نداری و انجامش میده، در حقیقت به سیستم انتظاراتت از طرف اون آدم جایزه داده میشه و خوشحال میشی. وقتی از کسی انتظار یک کار خوب رو داری و انجامش نمیده، سیستم انتظاراتت از طرف اون آدم داره تنبیه میشه و از دستش ناراحت میشی.

 

بنظر دیگه اونقدرها هم غیرمنصفانه نمی آد انگار. آدم منطبق می کنه خودشو با اون چیزی که بهش بصورت نرمال هدیه داده میشه. اگر زیاد باشه همیشه انتظار زیاد داره و یکبار کمش حالشو میگیره. ولی اگر کم باشه همیشه انتظار کم داره و یکبار زیادش ذوق زده اش می کنه. از طرفی زیاد بودن هدیه، اصل هدیه گرفتن رو از ارزش می اندازه، عادیش می کنه و شخص هدیه دهنده رو boring  می کنه. در حالیکه هدیه کم، آدم رو تشنه هدیه نگه می داره و کار رو جذاب نگه می داره و شخص هدیه دهنده رو غیرمنتظره و هیجان انگیز جلوه می ده.

 

من شخصا هنوز توی دسته ای قرار دارم که آدم خوبِ هرازگاهی ناخوب رو از آدم ناخوبِ هرازگاهی خوب، خیلی خیلی بیشتر دوست دارم. صرف غیرمنتظره بودن هدیه ای که آدم ناخوب قراره بهم بده، سطحشو می آره در حد کلی از پدیده های تصادفی که در اطراف رخ می دن. در حالیکه اطمینان و قوت قلبی که نسبت به حضور هدیه آدم خوب دارم، اطمینان بهش و پایداری سیستم رابطه رو بالا می بره.

 

آگوست 15, 2009

 

بهترین ویژگی آدمیزاد می دونین چیه؟

فراموشی.

توانایی فراموش کردن.