آرشیو برای سپتامبر, 2009
سپتامبر 30, 2009
خفاش و وال و دلفین گویا سه جانوری هستن که با امواج صوتی جهت یابی می کنن.
رادارهای سونار رو از روی خفاش ساختن اصلا. یک چیز جالب اینه که فرکانس امواج خفاش بالای 250 گیگاهرتزه. از اون جالبتر اینه که توی مثلا یک غار با کلی مانع، یک عالمه خفاش پرواز می کنن و به هم اصلا نمی خورن (حتما دیدید توی فیلمها). از اون هم جالبتر اینه که خفاش پشه رو توی هوا می زنه. پشه با اون سرعت و به اون کوچکی.
حدس زده می شه شکل موجی که خفاش می فرسته، مدولاسیون، کدینگ و دایورسیتی پلاریزاسیون خاصی داره که: 1- هیچ تداخلی با هیچ خفاش دیگه نداره. 2- فرق شیء و تصویر آینه ایش رو می فهمه برعکس رادار 3- سرعت جمع آوری اطلاعات و پردازشش بالاست و تمام اطلاعات مکانیابی و حتی سرعت موانع رو بازیابی می کنه. و غیره.
کشف شکل موج ارسالی بوسیله خفاش، در حال حاضر بزرگترین مشکل استاد بنده است. اینکه آیا ramp ه؟ عرض باندش چقدره؟ مدولاسیونش چیه؟
کلا چه کوفتیه که انقدر دقیقه؟؟؟ واقعا چیه این لعنتی؟ چطوره که بزرگترین کشف بشر شکل موج رادار زپرتی FMCW بوده که یک دهم کارهای یک خفاش بی زبون رو هم نمی تونه بکنه؟
عشق منه این مرد. یعنی خود خود zest for science! تحسین برانگیزه.
پی نوشت: حالا بی شوخی ولی خدا جدا وجود داره ها! یعنی هرچی بگید خفاش یکی رو نمیشه بی خیال شد. اگر یکسال خفاش شناسی کرده بودید مطمئنا به این نتیجه می رسیدید که همین یک خفاش رو هیچ رقمه نمی شه قبول کرد که طراحی نشده باشه. من همین جا اعلام می کنم که خفاش بوسیله یک موجود بسیار باهوش خلق شده.
یک استاد فیزیک داشتیم قرنها پیش که می گفت اینشتین گفته خدا ناقلاست اما حسود نیست. یعنی با وجود اینکه خیلی زرنگه اما اجازه میده آدمیزاد سر از کارش در بیاره. بنظر من سر این خفاشه که فعلا زیاد همکاری نمی کنه. خداجون بیا و این شکل موج رو آشکار کن و خیل کثیری دانشمند از سرتاسر این خطه کفرپرور رو خوشحال کن و ما رو هم یکجوری فارغ التحصیل. قربونت برم که به درد من یکی همه جا خوردی و می خوری.
نوشته شده در آمریکا هلاکتم!, دانش, دوست داشتنی ها, طنز, ما به اطرافمان توجه می کنیم! | 1 دیدگاه »
سپتامبر 30, 2009
بعضی آدمها هستن میان توی زندگی آدم، بالا و پایین می پرن، قیل و قال می کنن، سر و صدا و شلوغی می کنن، ریسه می رن، زار زار گریه می کنن، دعوا می کنن، محبت می کنن …
بعد وقتی که می رن … انگار که هیچ وقت نبودن.
بعضی آدمها هستن میان توی زندگی آدم، آروم راه میرن، آروم حرف می زنن، آروم تایید می کنن، منطقی مخالفت می کنن، لبخند ملیح می زنن، گریه نمی کنن، کاری به کارت ندارن، بحث و مشکل و ایراد و گیری نیست، همه چیز کول و بی سروصداست …
بعد وقتی که می رن … انگار که هیچ وقت نبودن.
بعضی آدمها هستن میان توی زندگی آدم، نسیم خنکن، هوای مطبوع بهارین. بوشون می کنی سرحال میای. حضورشون آرام جانه. وقتی باهاشونی انگار که خوشحالترین آدم روی زمینی.
بعد وقتی که می رن … انگار که هیچ وقت نبودن. باز هم.
بعضی آدمهای دیگه هستن که …
نه خب … شاید هم هیچ وقت نرفتن اون آدمها.
نوشته شده در بیا سرمو بذارم روی شونه ات, زندگی | بیان دیدگاه »
سپتامبر 29, 2009
- خواهرت چطوره؟
- خوبه رفته سریع گلدون ارکیده خریده عکسشو گذاشته تو فیس بوک.
- پس داره بهش خوش می گذره.
- آره. خواهر من همیشه بهش خوش می گذره. تو شب یلدا رو دیدی؟
- فروتن بازی می کنه؟
- آره. اونجا هست به زنش میگه تو مریخ هم بری خوشبخت نیستی یادته؟
- آره
))
- خواهر من حالا برعکس. هرجا بره خوشبخته. ایران هم بود خوشبخت بود.
- خودت هم همینطوری.
- آره. تو هم همینطوری.
- آره. منم ایران که بودم خیلی خوشبخت بودم. اگه ایران خوشبخت نباشی اینجا هم نیستی.
- بقول انتظامی خوشبختی تو دل آدمه.
نوشته شده در دوست داشتنی ها, سرزمین من, من عاشق هستم! | بیان دیدگاه »
سپتامبر 28, 2009
این قضیه رومن پولانسکی یکی از پیچیده ترین مسائل بشری در زمینه جرم و مجازاته به نظر من.
انتظار نداشتم هیچ وقت بگیرنش. یعنی فکر می کردم دنیا خودش قضیه رو یک جوری می پیچونه. اما انگاری تیغ عدالت تیزتر از این حرفهاست.
من که خیلی جوابشو نمی دونم. یعنی برعکس خیلی ها فکر می کنم فرق هست بین اصغر قاتل با پولانسکی. اینجا مساله یک هنرمند و یک انسان هنجاره که تحت شرایط خاص مرتکب ناهنجاری شده. بعدهم جدا عذابی که باید بکشه رو تو این همه سال کشیده دیگه.
واقعا dilemma ی حقوق بشریه.
اگر نمی دونید قضیه اینه که پولانسکی که کارگردان لهستانیه (احتمالا پیانیستشو یادتون میاد) سی چهل سال پیش همسرش کشته میشه. بعد دپرشن ناشی از این امر باعث می شه که یکبار به یک دختر سیزده ساله تجاوز کنه. اون موقع آمریکا بوده انگار. بعد فرار می کنه. دولت آمریکا هم دستور بازداشتشو صادر می کنه.
تمام این سی سال کشورهایی که ممکن بوده بگیرنش نمی رفته. بعد هم که خوب مثل یک شهروند متمدن زندگی کرده و آثار هنری درخشان تولید کرده. تا همین پریروز که توی سوییس دستگیر شده.
همین دیگه. نمی دونم والا. شاید هم عاقلانه تر باشه که محاکمه بشه. میگن دختره هم توی این سالها از ترس آبروریزی و شناخته شدن هیچ وقت شکایتشو علنی نکرده. یعنی اصلا پس گرفته.
آره خب شاید بهتر باشه محاکمه شه که دختره هم از ترس بودن زیر همچین اسمی و نگرانی از قضاوت شدن بخاطر محکوم کردن یک هنرمند مفید رهایی پیدا کنه.
همه چیز این آدمیزاد dilemma ست واقعا.
نوشته شده در آمریکا هلاکتم!, تغییراتی که درون من رخ می دهد., خاطره, روانشناسی, فیلم, ما به اطرافمان توجه می کنیم! | 2 نظرات »
سپتامبر 27, 2009
من نشسته م، همینطوری نشسته م. بدون دلشوره، وسواس و انگزایتی. بدون انتظار.
تو رستوران تاریک، یک گوشه دنج دیترویت. با قابهای سیاه و سفید. یک مرد شکل کلارک گیبل از توی فریم با کلاه شاپو به آدم نگاه می کنه. سیگار برگ ممنوعه. خانمه میاد و میره. انقدر میاد و میره که می گم باشه جعبه بیار.
نمی فهمم چرا انقدر از شنیدن اسمش ذوق زده شده م. نه سال برگشته عقب. دوست جوجه مهندس بیست و یکساله ام داره می پرسه آقای رجالی شما چقدر با سوادید، یعنی میشه ما هم یک روز مثل شما بشیم؟
می گم قیافه ش دقیق یادمه. چتری های صاف داشت و سبیل. سبیلهاش رو هیچ وقت یادم نمیره. می خنده. ذوق کرده م مثل سگ. می گم الان کجاست. می گه انگار فلوریدا. می گه مازیار باهاش در تماسه. می گم دنیا چقدر کوچیکه واقعا.
نشسته م توی ماشین. جعبه مکعبی صورتی روی پامه. خندان و متعجبم. یا شاید تظاهر به تعجب می کنم. می گم این دقیقا چه معنی داره؟ می گه معنی خاصی نداره. همینطوری. ما که با هم این حرفها رو نداریم.
معنی خاصی نداره.
دیوید هم همین کارو می کرد. برای اون هم هیچ چیز هیچ معنی خاصی نداشت. ما فکر می کردیم نمیشه دیوید ایرانی هم داشته باشیم. پارادایم هام همونهای دو سال پیش و چهار سال پیش و ده سال پیشه. گیرم کمی متفاوت. واقعا چه اشکالی داره؟ همون موقع ش هم هیچ اشکالی نداشت.
پاهامو انداختم بالا روی داشبورد و دارم بهشون نگاه می کنم. برای اولین بار به ناخنهام لاک قرمز زدم. مثل فرنوش. به جعبه صورتی نگاه می کنم و میگم دقیقا چی توی فکر توئه؟ می گه اگه خودم می دونستم خوب بود. غش غش می خندم. ذوق سگیم ولی از بین رفته دیگه. ته دلم ناراحت شده. گیر کار دستم اومده.
بیرون از گودنایت گریسیس پرنده پر نمی زنه. ساعت انگار یک ه. همدیگرو سفت بغل کردیم. باد موهامو بهم می ریزه. می گم که من بلاخره فهمیدم که مشکل چیه. فهمیدم و بخاطر همین هم ناراحت شدم. می گه فقط ده درصدش اینه. می گم همه اش همینه. محکم فشارش می دم.
دارم فکر میکنم دستکم نیم ساعت تا خونه راهه.
جعبه مکعبی صورتی چهار روزه که روی میزمه. همونطوری … دست نخوره. تصمیم گرفتم پسش ندم. مهم نیست که یعنی چی. مهم این نیست که کار بدیه. مهم اینه من بلدم بازی غلط رو درست بازی کنم. مهم اینه که دلم می خواد نگهش دارم.
|
رو آن ربابی را بگو مستان سلامت میکنند
وان مرغ آبی را بگو مستان سلامت میکنند
وان میر ساقی را بگو مستان سلامت میکنند
وان عمر باقی را بگو مستان سلامت میکنند
وان میر غوغا را بگو مستان سلامت میکنند
وان شور و سودا را بگو مستان سلامت میکنند
ای مه ز رخسارت خجل مستان سلامت میکنند
وی راحت و آرام دل مستان سلامت میکنند
ای آرزوی آرزو مستان سلامت میکنند
آن پرده را بردار زو مستان سلامت میکنند
|
آن جا که یک باخویش نیست
یک مست آن جا بیش نیست
آن جا طریق و کیش نیست
مستان سلامت میکنند
نوشته شده در هذیان | 1 دیدگاه »
سپتامبر 25, 2009
توی این چند روز، گلچینی از خنگ ترین و بی اطلاع ترین خبرنگارهای آمریکایی انتخاب شدن تا هرکدوم به نمایندگی از یک شبکه تلویزیونی با این مرتیکه مصاحبه کنن و خودشونو ضایعتر، بی سوادتر و بی دست و پاتر جلوه بدن.
نوشته شده در اصلا لیاقت اسم جانورها رو ندارید. باید یک برچسب جدید براتون درست کنم, غم, ما به اطرافمان توجه می کنیم! | بیان دیدگاه »
سپتامبر 25, 2009
دقیقا به همون شکل که دیگه چندان تمایلی به صحبت کردن در مورد احساساتم ندارم، یاد وبلاگ و نوشتن هم کمتر می افتم دیگه.
انگار نه انگار که همیشه این همه چیز بود که من بخوام بنویسمشون.
نوشته شده در تغییراتی که درون من رخ می دهد., روزمره | بیان دیدگاه »
سپتامبر 21, 2009
این خطاب به تمام زنها و دخترهاییه که فداکاریهای بیجا و احمقانه می کنن به امید روزی که طرفشون (اعم از شوهر و دوست پسر و غیره) به خودش بیاد و به ارزش ایثارگریهای اونها پی ببره و به پاشون بیفته و حلوا حلوا کندشون و بذاره روی سرش. و از اون به بعد زندگی happily ever after بشه.
عزیزان من! این خیالات خام در ذهن ماست. بخصوص در ذهن زنهای ایرانی. تو ذهنمون فرو می کنن که از خود گذشتگی مقدسه و اجر معنوی داره، علاوه بر اون برای هرچه بیشتر راضی نگهداشتنمون می گن اجر مادی هم در انتهای داستان داره. اونجا که مرد خطاکار یکهو می فهمه در کنار چه فرشته ای بوده و قدرشو دیگه می دونه. فقط باید تا اون موقع صبر داشته باشید. تا کی؟ دقیقا تا وقت گل نی.
ارزش دادن به خود از همه چیز مهمتره. همیشه در زمان حال منافع شخصی بر همه چیز ارجحیت داره. فداکاری بسیار هم خوب و پسندیده است اما بشرطی در همون زمان حال ارزش گذاشته بشه. یعنی همون موقع که انجامش می دید عزت نفستون، احترامتون و در یک کلام همون منافع شخصیتون حفظ بشه.
حالا خانمهای محترمی که نشستین مرد خیانتکار و هوسبازتون، یا مرد بددهن و هتاکتون، یا مرد بی مسئولیت و بی توجهتون، یا هر مردی که در مقابل خطاهاش سکوت کردید، یک روز سرش به سنگ بخوره و تا خود همون روز هم شما بجای اعتراض و مشخص کردن حد و حدود رفتار او با خودتون، سکوت مظلومانه رو در پیش گرفتید و همه مقاومت و سکوت و خانمی شما رو تحسین می کنن، بدونید که تا آخر عمرتون باید اینکارو ادامه بدید چون اون روزی که منتظرشید هیچوقت نخواهد اومد.
آدمیزاد نباید به حماقت گذشتگان خودش، به تاوان اشتباهات پدربزرگها و مادربزرگهاش بمیره. آدم باید از عقل خودش استفاده کنه و مشکلات رو با روشهای عملی و ممکن حل کنه، نه اینکه با پناه بردن به خیالات و روشهای توی قصه ها و تجربه های مادربزرگی دست روی دست بگذاره.
حالا یکروز مفصل می نویسم که چکار باید بکنه. چون اخلاق گند منو هم می دونید که اصلا هم قصد ندارم مرد خیانتکار و هوسباز، یا مرد بددهن و هتاک، یا مرد بی مسئولیت و بی توجه، یا هر مردی که در مقابل خطاهاش سکوت می کنن رو به هیچ وجه متهم کنم. چون این مرد دست پرورده خود همین زنه.
خواهشا اگر اینجا رو می خونید و می خواید دوباره هم بخونید تا اون موقع عجالتا سعی کنید احترام خودتون رو خودتون حفظ کنید که بشه حداقل کاری کرد. چون با سکوت مقدس و خون دل خوردنهای فرشته وارتون هرچه بیشتر شخصیت خودتون رو تیکه تیکه می کنید و طرف رو جری تر برای اینکه براحتی روانه سطل اشغالتون کنه.
پس تا اون موقع عزت مستدام.
نوشته شده در روانشناسی, سرزمین من, ما به اطرافمان توجه می کنیم! | 1 دیدگاه »
سپتامبر 21, 2009
دقت کردید قیافه آقا چقدر ترسناک شده؟ نمی دونم حالا از کی اینطوری شده ولی من اخیرا هروقت که عکسهاشو می بینم بقول مادربزرگ خدابیامرزم خوف ورم می داره. انگار که دارم از این فیلمهای ترسناک که پر از شیطان و روح خبیثه می بینم. یعنی هی یاد هرچی فیلم ترسناک تو عمرم دیدم (که خداروشکر از تعداد انگشتان یکدست هم تجاوز نمی کنه) می افتم.
یکجور خشم بدجنس تو قیافه اش هست. انگار می خواد بزندت.
نوشته شده در اصلا لیاقت اسم جانورها رو ندارید. باید یک برچسب جدید براتون درست کنم, سرزمین من, غم | بیان دیدگاه »
سپتامبر 19, 2009
انقدر زندگی خوبه، انقدر خوبه که نگو!
کی فکرشو می کرد یک روزی برسه که هیچ کدوم از اون اتفاقایی که می خواستم نیفتاده باشه ولی زندگی انقدر خوب باشه؟
انقدر خوب…
نوشته شده در دوست داشتنی ها, زندگی | بیان دیدگاه »