آرشیو برای اکتبر, 2009
اکتبر 27, 2009
گذشته از تمام مباحث روشنفکری، ازدواج با مردی که گذشته چندان پاک و منزهی نداشته واقعا سخته. کار هرکسی نیست گفتن اینکه: گذشته، گذشته است. مهم الآنه که با منه.
برای مردها هم احتمالا همینطور.
اکثر مواقع اینکه خودش چقدر خوبه یکطرف قضیه است و اینکه حواشی در اطراف زندگیش چقدر ممکنه آزاردهنده باشه یکطرف دیگه قضیه. سایه یک چیزهایی هیچ وقت ول کن زندگی آدم نیست.
این فاکتور رو بطرز واقع بینانه ای در نظر بگیرید. اینکه ممکنه چقدر در آینده چه جاهایی برید که برخورد کنید به چه کسانی که چه روابطی قبلا باهاش داشتند. و اینکه چقدر می تونید عکس العملهاش رو در چنین موقعیتهایی درست و منصفانه، برداشت کنید و در مقابل چقدر ممکنه یک جایی ته ته ته دلتون درد بگیره و چیزهایی که ممکنه درست و واقعی یا سختگیرانه و احساساتی باشه چقدر ممکنه اذیت کنه و چقدر شک نسبت به روابطش با آدمهای حاضر و غایب، قصه همیشگی ذهنتون باشه.
فقط در صورتی که مطمئنید که اونقدر کول هستید که چیزهایی رو به چیزهای دیگه ای مربوط نمی دونید و در هیچ حالتی عزت نفستون اذیت نمیشه، دست به اینکار بزنید.
اینو من باب نصیحت عرض می کنم. آدم هزار سال عمر نداره که صد سالشو در شک و تردید و بغض و ناله بسر ببره.
نوشته شده در آمریکا هلاکتم!, بیا سرمو بذارم روی شونه ات, دوست داشتنی ها, روانشناسی, زندگی | بیان دیدگاه »
اکتبر 24, 2009
امروز به این فکر می کردم که در اثر رخداد پدیده “جمهوری اسلامی” در ایران و در طی سالهای پس از آن، چند نفر کشته، زندانی، دارای نقض عضو و آواره شدند و چند نفر سالهای باقیمانده عمرشان را در هراس و رنجی برطرف نشدنی سپری کردند؟
مثلا کسانی به بی ربطی فریدون فرخزاد که بسادگی آب خوردن با چاقو به آن وضع فجیع کشتندش.
روزی هم رسید که با این قوت به نتیجه برسیم که این انقلاب و “همه” چیزش اشتباه محض بود.
اما روزی هم خواهد رسید که اشتباهها جبران خواهد شد. “همه” اشتباهها. ذره ذره.
و آن روز نزدیک است. نزدیکش کردند. حیوانهای کثافت.
پی نوشت: منِ بی خیالِ بی رگِ بی توجهِ بی احساس که در تمام عمرم دلم برای کسی جز خودم و اطرافیانم نسوخته، دیروز با دیدن چند دقیقه ای از بیست و سی احساس کردم قادر به کتک زدن هرکسی که در آن سازمان لعنتی کار می کند هستم. از آن خشمهای سنگین غیرقابل مهار بود. بقول شادی صدر، همیشه بعد از بازجویی ها گریه می کردم، ایندفعه می خواستم بزنم، با مشت به دیوار می کوبیدم که خشمم خالی شود.
دلم می خواهد روند دیوانه کردنمان به جایی نرسد که وقتی آن روز رسید آنچنان از نفرت پر باشیم که بخواهیم به درک واصل شدنشان را تماشا کنیم. بخواهیم خودمان زجر کششان کنیم. بخواهیم بزنیم و بکشیم.
دلم می خواهد روزی که آنقدر خشمگین باشیم که بخواهیم انتقام بگیریم هیچ وقت نرسد. آنروز، روز ورود به دوره جدیدی از برقراری حیوانیت بی منطق بر آن سرزمین است.
نوشته شده در بیا سرمو بذارم روی شونه ات, سرزمین من, غم, ما به اطرافمان توجه می کنیم! | بیان دیدگاه »
اکتبر 22, 2009
الان داشتم اینو می خوندم، یکهو یادم افتاد یکی دو ماه پیش داشتم با دوست عزیزی در مورد تغییر ماهیت رابطه زنها و مردها پس از رسمی شدن حرف می زدم. اون داشت شکایت می کرد که دوستانش به محض تاهل، نوع رفتارهاشون رو تغییر می دن. اعتقاد داشت که اکثر آدمها رفتار نچرال و غریزی خودشون رو می ذارن کنار – بعبارتی از حس و عقل خودشون رو در محک درستی رفتارها دیگه استفاده نمی کنن- و تن می دن به یک سری قراردادهای عرفی. می گفت کشف اخیرش هم این بوده که یکی از همین نقشهای عرفی، تغییر ماهیت زن از رفیق مرد –در دوران رسمی نبودن رابطه- به نگهبان مرد – پس از رسمی شدن رابطه – است. می گفت زنها بشدت می رن توی نقش محافظ. برعکس اون چیزی که توی فرهنگ ما معروفه که مردها غیرتی ان، گویا توی جامعه آماری اون، مردها تا حد زیادی از این نظر بی تغییر باقی می موندند و در عوض زنها تبدیل می شدن به مالکان مطلق مردان. بعد همینطور که داشتیم حرف می زدیم یکهو گفت: جدا نمی فهمم همه ترس اینها از خیانت مرده؟ واقعا خیانت انقدر مهمه؟ خب خیانت کنه مگه چی میشه؟ انقدر این مساله اهمیت داره که نقش زیبای رفاقت رو به این راحتی می ذارن کنار؟ من که برام کلا انقدرها مهم نیست.
من در یک عکس العمل غریزی جواب دادم که راستشو بخوای من هم همین حسو دارم. خیلی دوست نداشتم اعتراف کنم به این موضوع. اما فکر که می کنم می بینم خیلی هم انگار برام مهم نیست. اصلا انگار که ربطی به من نداشته باشه خیلی زیاد.
احتمالا هردوی ما اون شب چیزی توی سرمون خورده بود. اما من که مدتها این فکر توی ذهنم بود سعی کردم بتونم بیانش کنم برای خودم و در نهایت ناباوری دیدم من انگار حساسیتمو در مورد مساله خیانت از دست دارم یا شاید کلا حساسیت نداشتم از اول. یعنی می دونید؟ کلا فکر می کنم خیانت می تونه از یک آدم که چهارچوب شخصیتی نسبتا معقولی داره و یک کم عقلش کار می کنه بر بیاد، اما اعتیاد و کتک کاری و هزار تا کار چیپ و احمقانه دیگه نه.
حالا که این متنو خوندم یاد اون مکالمه افتادم. حتما می گید به گفتن آسونه. بحثی نیست من هم چنین تجربه ای نداشتم و دیکته ننوشته کلا غلط نداره. اما پیش خودم که فکر می کنم می بینم واقعا مردی که معتاد باشه و توررو بزنه و هزار تا عیب داشته باشه ولی خیانت نکنه واقعا به چه دردی می خوره؟ کجای عزت نفس زنها درد می کنه اگر آغوش مردی رو که هیچ مشکل دیگه ای نداره و باهاش خوشن، تقسیم کنن با کس دیگه ای؟ کلا دارم می پرسم ریشه این انحصار طلبی کجاست؟ ترس از تنهاییه؟ نیاز به ساپورت عاطفی انحصاری؟ چی؟ در مورد مردهاش هم همینطور … زنه اگر با کس دیگری هم باشه ولی شما رو هم خیلی دوست داشته باشه چی میشه؟ تقسیم وقت با دو نفر و سه نفر و چهار نفر خیلی فرق داره با تقسیم وقت بین یک نفر و کار و ورزش و تحصیل؟ می دونم فرق داره نمی خوام از اونور بام بیفتم … اما اهمیت و ارزش هرچیزی چقدره؟ زن هتاک عقده ای روی اعصاب بروی بیشعور بدتره یا زنی که سروگوشش بجنبه؟ تازه من در مورد مساله حدی صحبت می کنم و گرنه مساله رایج که یکبار یا دوبار خیانته.
مساله اینه که ما عادت کردیم به یک بدیهایی عادت کنیم و به یک بدیهایی عادت نکنیم. عادت کردیم به دعواهای احمقانه اول ازدواج – که میشه تا 5 سال اول- و ناملایمات و بی مسئولیتها و بی منطقی ها و هتک حرمت ها و کتک ها و …. عادت کنیم و به مثلا لاس با جنس مخالف عادت نکنیم. اگر این بده، اون هم بده. منتها عرفا بهمون یاد می دن که یک چیزهایی قابل بخششن، یک چیزهایی غیر قابل بخشش. سر یک مسائلی اصلا بحث نمیشه باهامون کرد و سر یک مسائلی از سوراخ سوزن رد می شیم.
من فکر می کنیم اگر برگردیم به حسهای خودمون و عقل خودمون راحتتر بشه تصمیم گرفت. خیانت درد داره، کتک هم درد داره. خیانت ممکنه یکبار باشه، کتک ممکنه هرروز باشه. خیانت ممکنه به فلان دلیل باشه، کتک به بیسار دلیل. هرکدومش تحت شرایط خودش باید بررسی شه. حکم کلی که نمیشه صادر کرد، به قلبتون مراجعه کنید و هرچی گفت عمل کنید. گور بابای عرف.
نوشته شده در آمریکا هلاکتم!, تغییراتی که درون من رخ می دهد., خودم, روانشناسی, سرزمین من, من از دست شما به کی پناه ببرم؟ : | 3 نظرات »
اکتبر 20, 2009
می دونید؟ من در عین حال که اعتقاد دارم توهین و تمسخر بده و هیچوقت به کسی بی احترامی نمی کنم و از آدمهایی هم غیرمحترمانه رفتار می کنن خوشم نمی آد …
اما یک چیزی هست که ته دلم همیشه بهش باور داشتم و شاید کمی متناقض بنظر برسه.
اونم اینه: من از هر جور استهزا و توهین غیرشخصی خوشم میاد.
حالا غیرشخصی یعنی چی؟ یعنی مستقیما عیب و ایراد و ضعف یک شخص رو هدف قرار نده. مثلا توهینهای قومی، ملی، جنسی، مذهبی، حرفه ای، بطور کلی هر توهینی که به گروه باشه به جای شخص.
فکر می کنم ریشه اش از همون individualist بودنم بیاد. که کلا تعلق به گروه رو نه مایه شرمندگی می دونم نه مایه افتخار. دقیقا به همین دلیل خودخواهانه است که من هیچوقت نمی تونم یک اکتیویست بشم.
یکجورهای حتی احساس می کنم لازمه ما یک کم زیادی در معرض توهینهای گروهی قرار بگیریم تا تعصباتمونو از دست بدیم. ببینید بهرحال که همه ما در معرض توهین و تمسخر قرار داریم، از شخصیهاش هم که نمیشه فرار کرد، یعنی وقتی کسی قیافه شما، یا لهجه شما، یا ناتوانی شما، یا مدل زندگی شما، یا باورهای شما رو مسخره می کنه، ناراحت می شید و این خیلی طبیعیه. به همین دلیل از اونجاییکه بهتره هرچه بیشتر از میزان موارد اعصاب زن در زندگی خود بکاهیم، میشه حساسیتمون رو در برابر توهینهای گروهی بیاریم پایین. کلا مسئولیت و وظیفه هم خیلی کمتره اونجا. یعنی ایرانی بودن، یا بلوچ بودن، یا زن بودن، یا جهود بودن، یا پرستار بودن بطور کلی خیلی هویتهای خاصی نیستن و حق و وظیفه خاصی هم به اون صورت بدنبال ندارن. میشه خیلی از خود ندونست و حساس و عصبی نشد، وقتیکه داشتن یک عقیده خاص، یا یک نقص فیزیکی تا این حد متعلق به خودمونه و ازش راه فراری نیست.
خلاصه کلام اینکه شخص بنده به بیماری روانی علاقه به توهینهای گروهی مبتلا هستم. شاید باورتون نشه که یکی از شوخیهای مورد علاقه من – که هنوز هم که هنوزه بعد از 15 سال ازگار بحث و دعوای اصلی من و یاسمن ه – مسخره کردن جنس زنه. دقیقا آنالیز نکردم چرا من تا این حد راحتم با این شوخی سخیف – و شوخیهای گروهی از همین جنس – اما فکر می کنم بیشترش به این علت باشه که خیلی جدی نمی گیرم اگر کسی حرف بودار بزنه. به دو دلیل یکی اینکه اون فرد احتمالا تا حد زیادی تاثیری در سرنوشت من نداره بنابراین اصلا اهمیتی نداره که چطور فکر می کنه و دوم اینکه برداشت و تفسیرهای شور از توهینهای این گونه بیشتر باعث خرابی اعصابه وقتیکه طرف ممکنه صرفا چیزی گفته باشه که چیزی گفته باشه بدون اینکه اصلا بهش فکر کرده باشه. بنابراین ترجیح می دم وقتی کسی می گه زنها رانندگیشون بده، بهش بگم که آره واقعا کی گفته به این زنها گواهی نامه بدن. تازگیها فهمیدم اینطور برخورد خیلی تاثیر مثبت داره روی افراد چون نمیرن توی لاک دفاعی که برای چرتی که گفتن دلیل و مدرک هم بیارن بلکه شروع می کنن به شک کردن به چیزی که همه سرش متفق القولن. تازه به جای دعوا هم می خندیدیم به مزخرف.
یکبار هم یکنفر بهم گفت تو در همون لحظه ای که داری می گی “زنها رو فقط باید زد” ته دلت انقدر مطمئنی که زنها از مردها بهتر و موثرتر و مفیدترند، که می تونی این حرف رو به این راحتی بزنی. یعنی چون انقدر اطمینان داری می تونی راحت در موردش شوخی کنی. گفتم نه دلیلش این نیست. من اصلا مطمئنم نیستم که زنها بهترن یا مردها – زنها آخه یعنی دقیقا کیا؟- دلیلش دقیقا اینه که از نظر من زن بودن یا مرد بودن دلیل زدن یا نزدن نمیشه – حالا البته این که سفسطه است، هیچ چیزی دلیل زدن نمیشه- حماقت و بی مایگی و بدردنخوری، زن و مرد و ایرانی و هلندی نداره جان شما. من شوخی می کنم فقط چون عصبانی نمی شم و برام اصلا هم اهمیتی نداره که زنها چی هستن. اگر روزی برسه که این حرفها سرنوشت منو تغییر بده – مثلا گیر مردی بیفتم با این عقاید- خب اونوقت دیگه شوخی بردار نیست. اما تا اون موقع من این رو بهترین راه برای رفع استرسهای محیطی می دونم. حساس می کنم دلم می خواد انقدر شوخی کنم که دیگه هیچ زنی حساس نباشه به این شوخی ها. که جون همه کسانی که فکر می کنن می تونن حرص آدم رو در بیارن، در بیاد و ضایع شن برن دنبال یک شوخی دیگه.
کلا اینکه خیلی مهم نیست کی چی می گه والا. بذارید مردم خوش باشن خودتونو حرص ندید بیخود.
والا!
نوشته شده در خودم, دوست داشتنی ها, سرزمین من, طنز, ما به اطرافمان توجه می کنیم! | بیان دیدگاه »
اکتبر 19, 2009
پایــــیز آمـــــد، لابه لای درختان ، لانه کرده کبـــــــــوتر، از تراوش باران
می گریزد.
خورشــید از غــم، با تمام غرورش، پشت ابر سیاهی، عاشقــانه به گریه
می نشیند.
من با قلبی، به سپیدی روز، می روم به گلستان، هـمچو عطــر اقاقی، لا به لای درختان
می نشینم.
شعــــر هستی، بر لبانم جــــاری، پر توانم آری، می روم در کـــــوه و دشت و صحرا
ره پیمــــــای قله ها هستم من ، در کنار یاران ، راه خود در طــــــــــوفان
می نوردم.
در کوهستان، یا کویر تشنه، یا که در جنگلها،رهنوردی، شاد و
پر امیدم.
شاید روزی، شعـــر هستی بر لب، جان نهـاده بر کف، راه انسانها را
در نوردم.
شــــعر هستی، بودن و کوشیدن، رفــــتن و پیـــوستن، از کژی بگسستن
جان فدا کردن در، راه خـــــــلق است.
شعــــر هستی، بر لبانم جــــاری، پر توانم آری، می روم در کـــــوه ودشت و صحرا
عاشق ملودی ساری گلینم. این یکی همونطور که از متنش معلومه مال مبارزهای چپی ه. خواستید از اینجا دانلود کنید.
نوشته شده در دوست داشتنی ها | بیان دیدگاه »
اکتبر 19, 2009
لحظه ای که اون اتفاق افتاد من جلوی لپ تاپم تو سوییت واترز نشسته بودم.
سعی کردم خیره بشم به مونیتور و برگردم سر کارم. اما لجن بدجوری گرفته بودم. دور تنمو، بخصوص سرم، لای موهام.
عصبی شدم. ناراحت. احساس کردم بغض دارم.
همون موقع شهرزاد زنگ زد برای ادامه مکالمه ای که یکساعت پیش ناتمام باقی مانده بود. من سعی کردم به خودم مسلط باشم. سعی کردم حرفهای قبلو بزنم. دیگه حسش نبود اما. گفتم که ناراحتم. انقدر بالا و پایین کرد که از زیر زبونم کشید بیرون.
اَه!
گفت حق داری. اما گفت من همون موقع هم به تو گفته بودم که … و من نمی دونستم کی.
گفت لجش گرفته. گفت خواسته حرص تورو در بیاره. گفت …
اما من می دونستم که اینها همه تفاسیر بی ربطه اونه. می دونستم که لج و حرصی در کار نیست. خودم می دونستم. همه چیز به همون علی السویگی و بی منظوری همیشه بود. با این تفاوت که این دفعه من احساس کثافت می کردم.
اَه!
بعد رفتم خونه یکی از بچه ها. ساعت حدود یازده بود. اونجا نشستم. اون صحنه اومد جلوی چشمم.
غذا خوردم. صحنه اومد جلوی چشمم.
در مورد بستنی و شکلات اظهار نظر کردم. صحنه اومد جلوی چشمم.
به حرفهای مردم با دقت گوش دادم. صحنه اومد جلوی چشمم.
به گربه نگاه کردم. صحنه اومد جلوی چشمم.
اَه!
کثیف و لجنی شده بود سر تا پام.
دوازده و نیم برگشتم. زنگ زدم به دو تا از دوستام که داشتن از شیکاگو بر می گشتن. که یعنی من زنگ زدم با شما حرف بزنم که خوابتون نبره تصادف کنید. اما در اصل می خواستم فکرم منحرف بشه.
یکساعت و نیم حرف زدم و هی صحنه اومد جلوی چشمم.
آخرهاش فرکانسش رفته بود بالا. موضوع آقای فلشی و کارهای احمقانه اش و لهجه اواخواهرش دیگه جالب نبود. اون دوتا هنوز می خندیدند و من دیگه حوصله نداشتم.
عصبانی و کثیف و لجنی بودم.
و رنجیده و در هم شکسته و خوار شده.
من نتونستم بخوابم. من سعی کردم آنالیز کنم از کدوم قسمتش دقیقا ناراحت شدم. من خودمو بازخواست کردم که چرا محکم گفتم: “با من دیگه از این شوخی ها نکن!” شوخی نبود. همه چیز جدی بود. همه چیز یک سوء تفاهم احمقانه کثیف بود.
من کثیف شده بودم.
سرگیجه داشتم. حالت تهوع. من نمی فهمیدم واقعا چیزی رو که دیدم، دیدم یا ندیدم؟ یعنی من خودم پرسیدم؟ من از چیزی که دیدم ناراحت شدم یا از توضیحی که شنیدم؟
سرگیجه دارم هنوز. حالت تهوع نه. کثیفی و لجن ولی هنوز هست. توی سرمه. توی اعصابم. توی قلبم.
چطور میشه اینها رو توضیح داد؟ کی می تونه بشنوه؟ اصلا خودم مگه درست شنیدم؟ اصلا چی دیدم و چی گفتم؟ چی شد دقیقا؟ یعنی یادمه که برای شهرزاد توضیح دادم که چی دیدم –یعنی در اصل اون از زیر زبونم کشید بیرون- اما اصلش اون یکی دو دقیقه حرف بود که بعدش اتفاق افتاد. که نصف کثافتو شست و دوباره یک نصفه دیگه ریخت روم.
من سعی می کنم بخوابم به امید اینکه فردا که از خواب پا می شم تمیز شده باشم. پاک و مطهر.
نوشته شده در زندگی, غم | 1 دیدگاه »
اکتبر 18, 2009
نوشته شده در زندگی, غم | بیان دیدگاه »
اکتبر 17, 2009
بعضی وقتها یکی با تو شوخی می کنه، تو هم با اون شوخی می کنی. همه هم می دونن شما با هم شوخی می کنید.
برای مدت طولانی، شاید یکی دو سال، این اتفاق دائم تکرار میشه.
مدتها بعد از تکرار این پترن، یکهو می فهمی که انگار از اول اون شوخی نمی کرده.
بلافاصله به ذهنت میاد که: ولی فهمیده که من شوخی می کنم. مگه نه؟
امممم … نه. شاید نه.
بعد می پرسی: ولی ایشالا بقیه فهمیدن که من شوخی می کردم دیگه؟
امممم … نه. شاید نه.
پردازشگر مغز هرکسی با دیگری فرق می کنه. فقط وقتی خیلی شبیه همیم شاید لازم نباشه دقیقا توضیح بدیم که منظورمون چیه. در غیر اینصورت احتمال برداشت و تفسیر متفاوت – و خیلی متفاوت – همواره بشدت وجود داره.
خلاصه اینکه برای شماهایی که ممکنه با من فرق کنید از همین الان صریحا توضیح بدم که من همیشه شوخی می کنم حتی اگر قیافه ام جدی و خیلی جدی باشه، مگر اینکه خلافش ثابت بشه. Are we good now?
یاد شوخی میلان کوندرا افتادم همین الان.
پی نوشت: چهار ساعته نشستم که یک چیزی بنویسم. یعنی جدا زایمان راحتتر از اینکاره.
نوشته شده در آمریکا هلاکتم!, روزمره, عجب!, ما به اطرافمان توجه می کنیم!, من از دست شما به کی پناه ببرم؟ : | بیان دیدگاه »
اکتبر 10, 2009
دقت کردید هرچی سن می ره بالا، تعداد چیزهایی که برای آدم اهمیت دارن، کمتر و کمتر میشه؟
فکرشو بکنید بیست ساله که بودیم حرص چه چیزهایی رو می خوردیم … الان چی؟
بخاطر اینه که آدم فکر می کنه نزدیک مردنش داره میشه؟
))))
نوشته شده در تغییراتی که درون من رخ می دهد. | بیان دیدگاه »
اکتبر 10, 2009
یادت باشد که در زندگی بعدیت، زن بدنیا بیایی.
یک زن بیست و هشت ساله ی زیبا.
بی توجه و بی دقت به به قلبهای بلوری نازک دیگران.
یادت باشد نبینی زیر پایت را. شلنگ تخته بیاندازی و راه بروی. بعد آن … آن … آن … موانع زیرپایت را که مثل گربه ی مریضی مچاله شده اند لگد کنی. نه از قصد … نفهمی و لگد کنی. آه شان که در آمد، برگردی، متوجه شوی، بگویی” … آخی … ببخشید” بگویی “نازی …” دستی بکشی و بروی. نایستی. همان یک لحظه درنگ کافی است.
باز هم لگد کنی، بعدها. هر وقتی که شد. آنقدر لگد کنی که یاد بگیرند زیر پای تو خود را مچاله نکنند. که خود را به تو نمالند و طلب نوازش نکنند، هرچند به قیمت جراحاتی باشد بر تنشان. چشمهای غمگینشان را نگاه کنی، سری تکان دهی و بی خیال رد شوی.
یادت باشد که در زندگی بعدیت زن باشی. زن سر به هوا با خنده های صدا دار که لرزش زبان کوچکش ته حلق رعشه به جان مردم بیاندازد.
یادت باشد دوستانی داشته باشی که زن باشند. که بتوانی هرچه خواستی بهشان بگویی و خجالت نکشی. بگویی “من دارم از درد می می میرم”. بگویی “از خوشی مرتعشم”. یاد باشد چند دوست داشته باشی. سه تا یا چهار تا. هرچه بیشتر بهتر.
یادت باشد هرگز از کسی چیزی زیاده نخواهی، زندگی را جدی نگیری، عاشقی را و هجران را به نسیان بسپاری، هرگز زیاده به یک رخداد فکر نکنی، خاطره نسازی، انتظار نداشته باشی و به هیچ کس هرگز بیش از خود بهایی ندهی.
یاد باشد یکی از همان قهقهه ها سردهی، بگذری و بروی…
یادت باشد در زندگی بعدیت، یکی از آن گربه ها، دیگر نباشی.
نوشته شده در آمریکا هلاکتم!, روانشناسی, غم, ما به اطرافمان توجه می کنیم!, هذیان | بیان دیدگاه »