الان داشتم اینو می خوندم، یکهو یادم افتاد یکی دو ماه پیش داشتم با دوست عزیزی در مورد تغییر ماهیت رابطه زنها و مردها پس از رسمی شدن حرف می زدم. اون داشت شکایت می کرد که دوستانش به محض تاهل، نوع رفتارهاشون رو تغییر می دن. اعتقاد داشت که اکثر آدمها رفتار نچرال و غریزی خودشون رو می ذارن کنار – بعبارتی از حس و عقل خودشون رو در محک درستی رفتارها دیگه استفاده نمی کنن- و تن می دن به یک سری قراردادهای عرفی. می گفت کشف اخیرش هم این بوده که یکی از همین نقشهای عرفی، تغییر ماهیت زن از رفیق مرد –در دوران رسمی نبودن رابطه- به نگهبان مرد – پس از رسمی شدن رابطه – است. می گفت زنها بشدت می رن توی نقش محافظ. برعکس اون چیزی که توی فرهنگ ما معروفه که مردها غیرتی ان، گویا توی جامعه آماری اون، مردها تا حد زیادی از این نظر بی تغییر باقی می موندند و در عوض زنها تبدیل می شدن به مالکان مطلق مردان. بعد همینطور که داشتیم حرف می زدیم یکهو گفت: جدا نمی فهمم همه ترس اینها از خیانت مرده؟ واقعا خیانت انقدر مهمه؟ خب خیانت کنه مگه چی میشه؟ انقدر این مساله اهمیت داره که نقش زیبای رفاقت رو به این راحتی می ذارن کنار؟ من که برام کلا انقدرها مهم نیست.
من در یک عکس العمل غریزی جواب دادم که راستشو بخوای من هم همین حسو دارم. خیلی دوست نداشتم اعتراف کنم به این موضوع. اما فکر که می کنم می بینم خیلی هم انگار برام مهم نیست. اصلا انگار که ربطی به من نداشته باشه خیلی زیاد.
احتمالا هردوی ما اون شب چیزی توی سرمون خورده بود. اما من که مدتها این فکر توی ذهنم بود سعی کردم بتونم بیانش کنم برای خودم و در نهایت ناباوری دیدم من انگار حساسیتمو در مورد مساله خیانت از دست دارم یا شاید کلا حساسیت نداشتم از اول. یعنی می دونید؟ کلا فکر می کنم خیانت می تونه از یک آدم که چهارچوب شخصیتی نسبتا معقولی داره و یک کم عقلش کار می کنه بر بیاد، اما اعتیاد و کتک کاری و هزار تا کار چیپ و احمقانه دیگه نه.
حالا که این متنو خوندم یاد اون مکالمه افتادم. حتما می گید به گفتن آسونه. بحثی نیست من هم چنین تجربه ای نداشتم و دیکته ننوشته کلا غلط نداره. اما پیش خودم که فکر می کنم می بینم واقعا مردی که معتاد باشه و توررو بزنه و هزار تا عیب داشته باشه ولی خیانت نکنه واقعا به چه دردی می خوره؟ کجای عزت نفس زنها درد می کنه اگر آغوش مردی رو که هیچ مشکل دیگه ای نداره و باهاش خوشن، تقسیم کنن با کس دیگه ای؟ کلا دارم می پرسم ریشه این انحصار طلبی کجاست؟ ترس از تنهاییه؟ نیاز به ساپورت عاطفی انحصاری؟ چی؟ در مورد مردهاش هم همینطور … زنه اگر با کس دیگری هم باشه ولی شما رو هم خیلی دوست داشته باشه چی میشه؟ تقسیم وقت با دو نفر و سه نفر و چهار نفر خیلی فرق داره با تقسیم وقت بین یک نفر و کار و ورزش و تحصیل؟ می دونم فرق داره نمی خوام از اونور بام بیفتم … اما اهمیت و ارزش هرچیزی چقدره؟ زن هتاک عقده ای روی اعصاب بروی بیشعور بدتره یا زنی که سروگوشش بجنبه؟ تازه من در مورد مساله حدی صحبت می کنم و گرنه مساله رایج که یکبار یا دوبار خیانته.
مساله اینه که ما عادت کردیم به یک بدیهایی عادت کنیم و به یک بدیهایی عادت نکنیم. عادت کردیم به دعواهای احمقانه اول ازدواج – که میشه تا 5 سال اول- و ناملایمات و بی مسئولیتها و بی منطقی ها و هتک حرمت ها و کتک ها و …. عادت کنیم و به مثلا لاس با جنس مخالف عادت نکنیم. اگر این بده، اون هم بده. منتها عرفا بهمون یاد می دن که یک چیزهایی قابل بخششن، یک چیزهایی غیر قابل بخشش. سر یک مسائلی اصلا بحث نمیشه باهامون کرد و سر یک مسائلی از سوراخ سوزن رد می شیم.
من فکر می کنیم اگر برگردیم به حسهای خودمون و عقل خودمون راحتتر بشه تصمیم گرفت. خیانت درد داره، کتک هم درد داره. خیانت ممکنه یکبار باشه، کتک ممکنه هرروز باشه. خیانت ممکنه به فلان دلیل باشه، کتک به بیسار دلیل. هرکدومش تحت شرایط خودش باید بررسی شه. حکم کلی که نمیشه صادر کرد، به قلبتون مراجعه کنید و هرچی گفت عمل کنید. گور بابای عرف.



اکتبر 22, 2009 در ساعت 7:02 ق.ظ
بحث کلیشه هاست. من واقعا نمی دونم آیا همه کلیشه ها الکی بوجود آمده اند یا بنا بدلیلی از بقیه موارد جدا شده اند. ولی یک چیز کوچولوی کلیشه ای هم توی بحثت بود که گفتم بگم: آدم معتاد!
آدم معتاد یک مریضه. مثل هر مریض دیگه ای بیماریش عود می کنه و سیستم عصبیش را تحت تاثیر قرار میده. حتی وقتی قصد ترک کردن هم دارد بخاطر اینکه دریافت کننده های نورونی (به نظرم مربوط به دوپامین) ماهیتا دگرگون شدند، نمی تواند به همین راحتی که من و تو تصمیم می گیریم ترک کند و بعد از مدتی دوباره بر میگردد سراغ مواد (ظاهرا اصطلاحی دارند که می گویند چند وقته پاکند و نمیگند پاک شدیم!!)
حالا انتخاب اینکه فرد بیماری را که شوهرت، بچه ات، پدر یا مادرت باشد را دوست داشته باشی آنقدر که به پای کتکهایش هم بشینی (چون میدانی ته قلبش دوستت دارد ولی مریض است) یا اینکه ولش کنی تا به درد خودش یک گوشه ای بمیرد و زندگیت را بکنی چندان هم راحت نیست!! بحث کتک تنها هم نیست.
اکتبر 22, 2009 در ساعت 11:58 ب.ظ
اوکی مثال بدی بود.
شاید خیانتکار هم بیمار باشه. کمتر کسی هست که خیانت کنه و بهش مفتخر باشه. همه به محض انجام مثل سگ پشیمون می شن. نمیشه گفت یکهو دوپامینشون زده بالا یک کاری کردن بعد که اومده پایین عقلشون درست کار کرده؟
ولی حالا برای اینکه خیلی هم به نفع تو نشه
کتک زدن هم مریضیه، مرض پرخاش. بی احترامی و توهین هم همینطور. من فکر نمی کنم زنهایی که پای شوهر کتک زن یا معتاد می شینن بخاطر این باشه که دوستش دارن و اینکارو حتی از سر دلسوزی انجام میدن، بلکه بخاطر اینه که عقلشون به چاره و آلترناتیو دیگه ای نمی رسه. همون عادته بیشتر. و گرنه آدم خیانتکار رو هم میشه دوست داشت. همونطور که میشه مادر بچه ای که ولش می کنه و سراغش رو هم نمی گیره دوست داره، زن یا مرد هم میشه که بتونن شریک خیانتکارشونو دوست داشته باشن.
همه چیز مربوط به اینه که چه جور آدمی باشی و به چی عادت کرده باشی.
اکتبر 23, 2009 در ساعت 10:39 ق.ظ
D: تا حدودی تسلیم!!
نمیدونم والا! شاید آره، شاید هم نه! اگه بحث نداشتن راه حل دیگه جز سوختن و ساختن باشه (مثلا جای دیگه ای واسه زندگی نداره و چه می دونم حرف مردم و …) سر خیانت هم همینطوره!
شاید تفاوت معناداری وجود داره بین خیانت ( که معنای دقیقش اینه که کس دیگه ای هم می تونه جای تو باشه، مگه اینکه فرض کنیم س. ک. س. ارتباطی خاص با مفهوم خاص نیست) و کتک زدن و اعتیاد و … (که معناش اینه که من اعصاب تو رو ندارم یا اینکه چقدر بد و نفرت انگیزی تو!!)