اکتبر 24, 2009

 

امروز به این فکر می کردم که در اثر رخداد پدیده “جمهوری اسلامی” در ایران و در طی سالهای پس از آن، چند نفر کشته، زندانی، دارای نقض عضو و آواره شدند و چند نفر سالهای باقیمانده عمرشان را در هراس و رنجی برطرف نشدنی سپری کردند؟

مثلا کسانی به بی ربطی فریدون فرخزاد که بسادگی آب خوردن با چاقو به آن وضع فجیع کشتندش.

 

روزی هم رسید که با این قوت به نتیجه برسیم که این انقلاب و “همه” چیزش اشتباه محض بود.

اما روزی هم خواهد رسید که اشتباهها جبران خواهد شد. “همه” اشتباهها. ذره ذره.

و آن روز نزدیک است. نزدیکش کردند. حیوانهای کثافت.

 

 

پی نوشت: منِ بی خیالِ بی رگِ بی توجهِ بی احساس که در تمام عمرم دلم برای کسی جز خودم و اطرافیانم نسوخته، دیروز با دیدن چند دقیقه ای از بیست و سی احساس کردم قادر به کتک زدن هرکسی که در آن سازمان لعنتی کار می کند هستم. از آن خشمهای سنگین غیرقابل مهار بود. بقول شادی صدر،  همیشه بعد از بازجویی ها گریه می کردم، ایندفعه می خواستم بزنم، با مشت به دیوار می کوبیدم که خشمم خالی شود.

دلم می خواهد روند دیوانه کردنمان به جایی نرسد که وقتی آن روز رسید آنچنان از نفرت پر باشیم که بخواهیم به درک واصل شدنشان را تماشا کنیم. بخواهیم خودمان زجر کششان کنیم. بخواهیم بزنیم و بکشیم.

دلم می خواهد روزی که آنقدر خشمگین باشیم که بخواهیم انتقام بگیریم هیچ وقت نرسد. آنروز، روز ورود به دوره جدیدی از برقراری حیوانیت بی منطق بر آن سرزمین است.

 

يك پاسخ برايش بگذاريد