آرشیو برای نوامبر, 2009

خاطره های بی اهمیت پوسیده را دور بریزید

نوامبر 21, 2009

 

مردم چطوری انقدر به دوستهای بچگیشون، دوستهای دوره مدرسه، دوستهای قدیمیِ سالها فراموش شده انقدر علاقمندند؟

کلا نمی فهمم مردم چرا انقدر با خاطره هاشون زندگی می کنن؟ نمی دونم اصلا راست می گن یا دروغ. فکرشو بکن فلان دوست دوره راهنمایی من که همون موقعش هم هیچ حرفی با هم نداشتیم بزنیم چطور ممکنه دلش برای من تنگ شده باشه؟ یعنی دلش برای چیِ من دقیقا تنگ شده؟ اصلا اون چیزی که تو ذهن اون هست کیه؟ برای عکس من دلش تنگ شده؟ اصلا منو واقعا یادشه یا با بغل دستیم اشتباه گرفته؟ حالا اگر هم درست یادش باشه، چطور آدم دلش برای یک دختر بیمزه ساکت درسخون که هیچ نکته ای نداره و حداقل با شخص شما هیچ خاطره خاصی رو تقسیم نکرده تنگ میشه؟ اصلا دقیقا چی یادتونه از من؟ چون من که هیچ چیزی از شما یادم نیست. نه اینکه چیز خاصی یادم نباشه ها! اصلا هیچ چیزی یادم نیست. یکی دوتا هم نیستن. تابحال چندین بار این اتفاق برای من افتاده. بعد این سوالها چیه دیگه؟ کجایی و چکار می کنی و شوهر کردی و دوست پسر داری یا نه و غیره. چه اهمیتی داره؟ چه فرقی ایجاد می کنه در زندگی شما؟ شما زندگی کسی که همین الان داره اونطرف خیابونتون راه می ره براتون مهمه؟ خب منم همون آدم! N سال پیش یک قسمت کوتاهی از زندگی ما روی هم overlap داشته. هیچ تاثیری هم که شکر خدا روی زندگیهای همدیگه نداشتیم. اصلا گاهی وقتها اسم و قیافه همدیگه یادمون نمیاد. پس واقعا چه اهمیتی داره که چکار دارم می کنم.

 

انقدر دوست داشتم می فهمیدم منشا این ابراز علاقه ها چیه. آخه لامصب ها ما هیچ وقت شده در مورد خودمون با همدیگه صحبت کنیم؟ هیچ وقت همدیگه رو شناختیم؟ من هیچ وقت برای شما گریه کرده ام؟ هیچ وقت خنده های من رو دیدید؟ هیچ وقت ما مکالمه های راه دور طولانی آخر شب داشتیم؟ هیچ وقت ما با هم خرید رفتیم؟ هیچ وقت با هم مسافرت رفتیم؟ هیچ وقت کنار هم خوابیدیم؟ هیچ وقت با هم تو بارون رانندگی کردیم؟ هیچ وقت همدیگرو بغل کردیم؟ هیچ وقت دست به صورت همدیگه کشیدیم؟ هیچ وقت با هم شیطنت کردیم؟ هیچ وقت برای هم کادو خریدیم؟ هیچ وقت عشق رو با هم تقسیم کردیم؟ خوشی و ناخوشی رو؟ زندگی رو؟

اصلا هیچ وقت به همدیگه فکر کردیم؟ یاد همدیگه افتادیم؟

 

 ————————————————–

همیشه در حال زندگی کن و به آینده امید داشته باش. گذشته ای که چیزی برایت ندارد بسادگی آب خوردن فراموش کن. فقط درسها را بخاطر بسپار.   

مغز ارزشمندتر از آن است که با خاطرات بی اهمیت پر شود. از ظرفیتش برای یادگیری استفاده کن، برای تغییر، برای رفع عیب ها، ضعف ها، دردها. فکر کن، تحلیل کن، استدلال کن و تصمیم بگیر که بهتر از قبل باشی.

با خاطره ها زندگی نکن. خاطره درس نیست، قرص خواب آور است. خلسه شیرین شاید. خلسه شیرینی که گذشته. و درد امروز تو را دوا نخواهد کرد.

همیشه در حال زندگی کن و به آینده امید داشته باش.

 

درد به سبک گذشته ها …

نوامبر 17, 2009

 

وقتی همه چیز از دست رفته است، دست کم انسان حق دارد از نومیدی خویش لذت ببرد! رنج من جز خودم به کسی مربوط نیست. باید آن را به تمامی تصاحب کنم! خون بریز، قلب من! وقتی که تو را به دیدن همه آنچه از تو رفته است مجبور می کنم، خنجری است که بر تو فرود می آورم.

 

درد همچون سودا است. برای رهایی از آن می باید یکسره سیرش کرد. اما کم کسانی چنین شهامتی دارند. آنان گرسنگی این سگ تندخو را با ریزه های خوان خود پرورش می دهند. بر درد تنها کسانی پیروز می شوند که جرات می کنند آن را در حد نهایی خویش در بر بگیرند و بگویند:

-          می گیرمت. تو از من فرزند خواهی آورد.

آن همآغوشی پرتوان جان آفریننده که همچون گرد آمدن خشن است و بارور …

 

 

دوست بسیار عزیزی حالا برای من جان شیفته فرستاده. چقدر خوب که من این کتاب رو اونوقتها که بچه بودم، خوندم. یعنی در اصل چقدر خوب که من این کتاب رو اونوقتها که بچه بودم، درست و حسابی نخوندم. خیلی دیگه در اصل فرقی نمی کنه. چون انقدر با تفاسیر کلمات بازی می کنی که می بینی همونیه که تو حس کردی، همونیه که شد، همونیه که همه می گن. انقدر میشه همذات پنداری کرد، درس روانشناسی پیدا کرد، خاطره جستجو کرد، اونقدر میشه که از دیدن اینکه اکتشافات ناخودآگاهت به این سادگی بیان میشه لذت برد، اونقدر میشه که ..

 

اما بجاش میشه هیچ کدوم از اینکارها رو نکرد. میشه دراز کشید روی مبل، چای و عسل خورد و به هیچ چیز فکر کرد. از فراموشی لذت برد. از فکر نکردن و درد نکشیدن. از کار و زندگی روتین و سخت. از تصور کارهای عقب افتاده و برنامه های پیش رو. میشه لذت برد از چیزی که هست و چیزی که هستی و چیزی که خواهی شد. میشه فقط به همون فکر کرد که ” کم کسانی چنین شهامتی دارند … “

و اگر وقت شد به این هم که “من دیگه چه جور جانوری هستم …”

 

HF

نوامبر 7, 2009

 

من یادم نیست از این ماده هیجان انگیز اینجا نوشتم اصلا یا نه. اما انقدر باحاله که به 100 بار نوشتنش هم می ارزه.

جونم براتون بگه که اگر از شما بخوان یک اسید خطرناک نام ببرین اون چیه؟

اسید سولفوریک؟ کلریدریک؟ نیتریک؟ چه می  دونم …پرکلریک؟

خطرناک ترین ماده شیمیایی دنیا :دی اونطور که به ما گفتن – و کیه که باور کنه – اسید فلوریدریکه.

 

ماده شیمیایی خطرناک توی ذهن ما همیشه اونیه که سریع واکنش نشون می ده و گاز متصاعد می کنه و تنفس کردنش خطرناکه و منجر به سوختگی های شدید می شه و غیره و ذالک. مثل همه این اسیدهای بالا.

HF از این نظر اسید ضعیف حساب می شه. یونیزاسیونش توی آب کامل نیست و واکنشهاش هم  گاز و قل قل و غیره نداره. اما از روز اولی که ما پامون رو گذاشتیم توی کلین روم، فقط یک ماده بود که باید مواظبش می بودی اون هم HF بود. 50000 تا کلاس و امتحان و مصاحبه امنیت سلامتی گذروندیم که توشون فقط دو تا مطلب روش تاکید می شد یکی اینکه اگر بوق خطر زدن کجا باید بریم دوم اینکه اگر با HF تماس پیدا کردیم چکار باید بکنیم. انگار نه انگار که اونجا مثلا اسید سولفوریک هم هست، اسید کلریدریک هم آدمه.

بعد تازه هزار تا عکس بود به در و دیوار کلین روم از بیچاره هایی که HF  ریخته بود روشون. عکسها به فجیع ترین شکل ممکن گرفته شده بودن و در قابل دیدترین مکانها به نمایش گذاشته شده بودن که هر خری دیگه بفهمه که بابا HF  خطرناکه. کنار هر جایی که HF  بود کلی کلاه با محافظ شیشه ای و روپوش اضافه 100 جداره و هزار تا دستکش بود که بپوشیم روی همون لباسی که از سرتاپا همیشه می پوشیم و دستکشها و کلاه و ماسک همیشگی. بقیه اسیدها هم باید می رفتن جلو بوق می زدن.

حالا همه این جنگولک بازیها برای چی بود؟ برای اینکه HF برخلاف اسیدهای دیگه، آسیبهاش به بدن انسان تا ساعتها بعد از تماس مشخص نمیشه و وقتی هم میشه دیگه خیلی دیره. ببینید اسید سولفوریک اگر بریزه روتون و متوجه نشید، همون لحظه می سوزید و پوست تغییر شکل می ده. همون جا پا می شید می رید دکتر. اما HF اگر بریزه روتون و متوجه نشید هیچ جاتون نمیسوزه و هیچ بلایی سر پوست نمی آد و خوشحال به زندگیتون ادامه می دید تا 5-6 ساعت بعد. اون وقت یکهو درد وحشتناکی می گیرید که از استخوانها شروع می شه و به اعضای داخلی تر می رسه. علتش اینه که HF  روی پوست تاثیری نداره اما از طریق پوست جذب و وارد بدن میشه. اون چند ساعتی که راحتید به این دلیله که هنوز از پوست نگذشته برسه به استخوان که اول اونو داغون کنه بعد تمام اعضا و جوارج داخلی. از اینجا به بعدشو کسی برای ما نگفته چی میشه ما هم اعصاب پرسیدنشو نداشتیم فقط همین قدر می دونیم که اگر با HF تماس پیدا کردیم و متوجه شدیم – که خیلی خوش شانس بودیم- باید سریع بریم اون قسمت رو 5 دقیقه بشوریم بعد روش یک ماده ای بزنیم که اسمش هست کلسیم گلوکونیت که همه HF  رو جذب می کنه و مانع انتشارش می شه.

 

خب حالا کار این HF چی هست؟ HF ، etchant (فکر نکنم لغت فارسی داشته باشیم برای اچنت. کلا اچینگ یعنی فرآیند پترن کردن یک ماده. و اچنت هم یعنی پترن کننده که در اصل حلال حساب میشه). خلاصه HF اچنت دی اکسید سیلیکون یا همون سیلیس یا همون شیشه خودمونه. ما اولین باری که کارمون بهش افتاد موقعی بود که دوتا ویفر بهم چسبیده داشتیم یکی سیلیکون یکی شیشه. سیلیکونه رو می خواستیم فقط. گفتیم بندازیمش تو HF شیشه رو بخوره ببره، سیلیکون بمونه. با محاسبه ای که داشتیم باید یک ربع بیشتر طول نمی کشید. 10 دقیقه گذاشتیم، نیمساعت، یکساعت. انگار که نه انگار. پشیمون شدیم ول کردیم. بعدا فهمیدم سرعت حل کردن ویفر شیشه ای با سیلیس یکی نیست. خیلی کمتره چون ویفر شیشه ای کریستالهاش فرق می کنه و یک 15-16 ساعتی طول می کشید که خورده بشه.

از همونجا HF به عنوان یک ماده بی خاصیت رفت توی ذهن ما. یادمه این رفیقم می گفت باور کن یک لیوان ازش بخوریم هم، چیزیمون نمیشه. بعدها چند بار خواستیم خود سیلیس رو پترن کنیم، به بدترین شکل اینکارو انجام می دادن جناب. نصفه شو می کرد نصفش دست نخورده باقی می موند. معلوم نبود برای هر نوع سیلیسی چکار باید کرد. یکیشو که باید قاعدتا زودتر می خورد، دیرتر می خورد، یکیشو اصلا نمی خورد. یکیشو داغون می کرد.

کلا سر ناسازگاری داشت با ما.

اینطور شد که ما بیخیالش شدیم و رفتیم سراغ اچنت های گازی که خیلی تمیز و کول و دقیق و خلاصه همه چیز تموم هستن.

 

خلاصه که از اینHF  بدبختتر خودشه واقعا. کار خودشو درست انجام نمی ده که هیچ، این همه هم آزار می رسونه. انقدر که کار خودشو بد انجام میده ما واقعا شک کردیم که انقدر که می گن خطرناک باشه. اصلا به قیافه بی قابلیتش نمی آد که اون عکسهایی که ما دیدیم دستپختش باشه. کلا خیلی خنگ و بی خاصیت و بیمزه و کند و احمقه. با اینکارهایی که کرده دیگه اصلا جدی نمی گیریمش.

یکبار به جک می گفتیم خطرناک ترین چیز دنیا انگار این HF ه. گفت خطرناک ترین چیز دنیا آدم بی توجهه. برای یک آدم مراقب هیچی خطر نداره و برای یک آدم بی توجه آب هم خطرناکه.

این هم یک نکته اخلاقی برای حسن ختام. باقی بقایتان.